کی شعر تر انگیزد

 

گپ و گفت پر دردسر

 در جایی خواندم که فروغ  فرخزاد در مورد منوچهر آتشی گفته بود : شاعر خوبی است. شنیده ام می خواهد به تهران بیاید. بچه های تهران طبعش را خراب می کنند.

شاعر امروز به خصوص شاعر تهران نشین باید به قواعد رسانه ها آشنایی کامل داشته باشد.اما من شهرستانی زاده با وجود گذراندن واحدهای جامعه شناسی ارتباطات در دوره کارشناسی ارشد هنوز از قواعد رسانه سر در نمی آورم.

چند روز پیش در خیابان منتظر اتوبوس ایستاده بودم که خانمی با تلفن همراهم تماس گرفت . خود را خبرنگار روزنامه جام جم معرفی کرد و خواست در مورد جایزه کتاب سال شعر جوان گفتگو کند . یک توضیح عرض کنم که تا به حال تمام گفتگوهای تلفنی ام تحریف شده است و چیز خنده داری از آب درآمده اند که هر کس آن ها را ببیند فکر می کند خواسته ام خبرنگار را دست بیاندازم در حالیکه این طور نبوده و بیشتر خبرنگار مرا دست انداخته است . با این توضیح می خواستم از خانم خبرنگار عذرخواهی کنم ولی از آن جایی که به صفحه شعر روزنامه جام جم علاقه دارم و برای دوست شاعرم سینا علی محمدی مسئول آن صفحه  احترام بسیاری قائلم، قبول کردم اما با یک شرط و با یک تصور . شرط این بود که قبل از چاپ، حتما متن برای من ارسال شود و بعد از تایید من به چاپ برسد که تا به حال این قول عملی نشده است . اما تصورم این بود که قرار است با 21 شاعر راه یافته به مرحله نهایی امسال جایزه کتاب سال گفتگو شود که البته این تصور خودم بود و خانم خبرنگار چیزی در این باره نگفت.

اول پرسیدند نظرتان در مورد جایزه کتاب سال چیست؟ آیا تمام کتاب ها دیده می شوند ؟

گفتم : تا آن جایی که من اطلاع دارم همه کتاب های حایز شرایط، توسط دفتر شعر جمع آوری و خریداری می شوند و در داوری شرکت داده می شوند.

ایشان نظر مرا درباره داوران سوال کردند . گفتم : کارنامه شمس لنگرودی و عنایت سمیعی مشخص است هر چند سلیقه و زیبا شناسی من بیشتر به شمس لنگرودی نزدیک است اما آقای سجودی را پیش از این به عنوان یک زبان شناس و نشانه شناس می شناختم و حضور ایشان در میان داوران برایم جالب بود.

خبرنگار از کتاب های برگزیده پرسید که گفتم نظر، سلیقه و زیبایی شناسی داوران برگزیدگان را مشخص می کند و ترکیب داوران را هم سیاست گزاری مسئولان هر جشنواره و جایزه تعیین می کند که این طبیعی است . در هر دوره هم که ترکیب داوران تغییر یافته نتیجه چیز دیگری بوده است. گفتم که اگر من می خواستم جزو داوران باشم و انتخاب کنم کتاب های دیگری در بین 21 کتاب بود که به نظرم شایستگی بیشتری برای قرار گرفتن در جمع 7 کتاب برگزیده داشتند. من در شعر بیشتر به دنبال فلسفه و حرف شاعر هستم نه بازی های فرمی و زبانی اش. دغدغه های شاعر برای من مهم است و عمق و تازگی نگاه شاعر به هستی، نه قشنگی فانتزی آن .شعر یک کالای تزیینی نیست شعر باید به روح زخمه بزند. این نظر شخصی من است و البته واضح است که برگزیده با نظر داوران انتخاب می شود و من فقط می توانم بعدش اظهار نظر کنم و هیچ دیکته ننوشته ای بدون غلط نیست.

در آخر گفتم من انتقادی به دفتر شعر جوان ندارم، آن ها کار خود را انجام می دهند و بر اساس سیاست گزاری هایشان جشنواره را هر ساله برگزار می کنند، گلایه من از وزارت فرهنگ و ارشاد است که چرا برای ترویج کتاب خوانی و هنر شعر که هنر اول این مرز و بوم است جایزه های بیشتری در حوزه کتاب شعر جوان راه اندازی نمی کند تا تمام طیف ها و علایق را پوشش دهد. که هر چه بیشتر در این راه هزینه شود راه دوری نمی رود.

این بود متن صحبت های من با خانم خبرنگار که در روزنامه جام جم روز پنج شنبه با دخل و تصرف به چاپ رسید که دلیلش کم توجهی خانم خبرنگار و خود بنده بود که دوباره از همان سوراخ گزیده شدم . حال از رسانه می ترسم.از این شهر بزرگ و آدم هایش می ترسم . ترسم بی دلیل نیست. منوچهر آتشی هم اسب سفید وحشی اش را در همین شهر پردود گم کرد .

پشت در


ما مرده بودیم

در باز شده بود

هیچکس پشت در نبود

آخرین موجود زنده

دیگر نه پلنگی در سرت می دود

نه گوزنی در سینه ات ماغ می کشد

تنها رهایت کرده اند

تا منقرض شوی


به چه می اندیشی؟

ظرف های نشسته

_تکه های تنهایی ات_

گرد و غبار روی میز

_دست های  معشوقه ای کهن_


تنها رهایت کرده اند

پشت میله های زندگی

امروزچهارشنبه(14 اردیبهشت) نشست نقد و بررسی «نسکافه‌های بعد از ظهر»، از ساعت 16 تا 18 در غرفه دیدار بیست وچهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران واقع در شبستان، جنب ستاد کمیته ناشران داخلی برگزار می‌شود. علاوه بر شاعر این مجموعه (یعنی خودم )، سیداحمد نادمی و مصطفی علی‌پور نیز به عنوان منتقد در این نشست حضور دارند .دوستان اگه فرصت کردید بیایید ، خوشحال میشم .

دریا روی چتر

پنجره پشت کرده بود

به خیابان

دریا را روی چترت

 به خانه آوردی

موسیقی نمناکی

 از موهایت می چکید

گفتم:

بیا از خانه بیرون بزنیم

 

آنقدر زیر باران دویدیم

تا کودکی هایمان خیس شدند

در مسافرخانه ای دور

خودمان را از تن کودکی هایمان درآوردیم

روی صندلی شکسته ای

کنار تخت رهایمان کردند

و به خانه برگشتند

 

یک جای خالی سر سفره هفت سین

هر چقدر بزرگ تر می شویم و ماشین زندگی جلوتر می رود ، کسل تر می شویم . قسمت های بیشتری از جاده زندگی را کشف می کنیم و شور و هیجان اول سفر از بین می رود . کم کم به جایی می رسیم که رسیدن به مقصد بی تابمان می کند .

کوچک تر که بودم ، آمدن بهار و نوروز چنان شور و شعفی در من ایجاد می کرد که احساس می کردم ، هیجانم از سینه ام بزرگ تر است و الان است که سینه ام را بشکافد و بیرون بزند . اما هر چقدر بزرگتر شدم هیجان کوچک تر شد . در کودکی و نوجوانی چندین عید به شادی و جشن برگزار نشد . عیدهایی که مصادف شد با جنگ و بمباران شهرها و ماه محرم و صفر .

گاهی اوقات از این که جشن نوروزمان، که تنها جشن مهم آن سال هایمان بود ،با چنین اتفاقاتی از بین می رفت ، ناراحت و عصبانی می شدم و نمی دانستم یقه چه کسی را باید بگیرم.  

سال 1375 بود . روزهای آخر اسفندماه . پر از شادی و شور رسیدن یک نوروز شاد و خالی از اندوه بودم . خبر ناگهان رسید . خبر بزرگ تر از باورم بود . خبر فقدان عزیزی بود در روزهای شاد آخر سال . خاله جوانم که تنها چهار سال از من بزرگ تر بود ، دیگر در میان ما نبود . آن سال از عید نوروز و سفره هفت سین و مسافرت نوروزی خبری نبود . اندوهی بزرگ خانواده ام را در خود فرو برده بود . خاله ام آخرین دختر پدربزرگم بود . جوان و شاداب ، اهل مطالعه و ادبیات ، ورزشکار و عضو تیم والیبال استان ، مهربان و دوست داشتنی . اولین مجلات و کتاب های جدی ادبی را خاله ام به من معرفی کرد و مرا با دنیای ادبیات آشنا کرد . جدی ترین منتقد نوشته هایم بود . حالا او رفته بود . سال های بعد هم وقتی همه فامیل سر سفره هفت سین می نشستیم، جای خالی اش مانند زخمی درون مان بزرگ تر و عمیق تر می شد .

چند سالی است دیگر تحمل نشستن سر سفره هفت سین با خانواده و فامیل را ندارم . چند سالی است که عید را با دوستان می گذرانم . اما همیشه خاله سر سفره نشسته و به من لبخند می زند . انگار می خواهد بگوید : علیرضا حواست هست . به دوستان و اطرافیانت حواست هست . حتی جوان ترینشان و دوست داشتنی ترینشان یک شب عید امکان دارد دیگر نباشند . قدرشان را بدان .

از سال 75 به این طرف ماه آخر سال دلم بیشتر می لرزد . بیشتر سراغ دوستان و عزیزانم را می گیرم و از آن ها خواهش می کنم یک سال دیگر هم با ما باشند و جایشان را سر سفره هفت سین خالی نکنند .

گل یا پوچ

سخنران پشت تریبون رفت. گوش ها و چشم هایش را درآورد و برای خطابه بلندش آماده شد.

حاضران مغزهایشان را به نگهبانی جلوی در تحویل می دادند.

دست و پایمان را در آورده بودند تا از دنیا فرار نکنیم .

به خانه برگشتم . کتم را در آوردم و خودم را به چوب رختی آویزان کردم .



وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :

 

لیلا کردبچه  / اصغر عالیزاده

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور


شعر عزیز لعنتی

شعر مرا ترک می کند

شعر مرا ترک نمی کند

دارم

دانه

دانه

کلمات را

از ساقه  جدا می کنم

شعر مرا ترک می کند

شعر مرا ترک نمی کند

فصل­هاي كوچك خوشبختي

 

فصل اول

 

با شکوفه­های سیب

 و میزِ کوچک نهارخوری

منتظر نشسته­ایم

 

فصل دوم 

 

چاي و كمي سايه

تابستان و اندكي گيلاس

دو گلدانِ خالي

روي ميزِ كوچك­مان

 

فصل سوم

 

نشسته بوديم پشت ميز

پاييز بود و كمي دلتنگي

باران بود و اندكي نسكافه

 

فصل چهارم

 

 توي كافه

تنهايي براي­مان

چاي مي­ريخت

 

وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :

 

لیلا کردبچه  / اصغر عالیزاده

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور


 

مرگ و زندگی

چه بی نصیب زندگی می کنیم

شبیه دزدی که تا صبح

از دیوارِ خانه ­اش بالا می­ رود

چه بی پروا

از مرگ سخن می­ گوییم

شبیه مستی

که نیمه شب

از کافه­ ای

بیرون می­ زند

و به کافه ­ای دیگر می­ خزد

چه بی نصیب

چه بی پروا


وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :

 

لیلا کردبچه  / اصغر عالیزاده

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور