نقاشی

 

« بگذار سيگار تمام شود ، بعد

به خدا من يك لب دارم»

 

دارم قصه تعريف مي­كنم :

دخترك خنده به لب داشت

و مرد داشت

سيگار مي­كشيد

روي لب دخترك


دست به نقد در کافه خنده

قراره روز دوشنبه 8  آذرماه ساعت 17 کتاب کافه خنده در سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری نقد بشه. با حضور سید علی میرفتاح و شما دوستان عزیز .

حتماً بیایید از دیدنتون خوشحال میشم


مرثیه


به تک تک دوستانم زنگ زدم

گفتم:

روحم سبک تر شده است

دارد پرواز می کند

به تک تک دوستانم زنگ زدم

گفتم:

روحم به گیره جسمم گیر نمی کند

اگر فردا از خواب بیدار نشدم حلالم کنید

دوستانم همگی خندیدند

وشب به خیر گفتند

وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :

 

لیلا کردبچه  / اصغر عالیزاده/ فراز بهزادی /

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور


بوی فلسفه

پدرم کارگر بود

تنش بوی عرق می ­داد

برادرم فیلسوف بود

دهانش بوی عرق می­ داد

 

پدر را به خاک سپردیم

و سنگ قبرش را

با گلاب شستیم

 

حالا

خانه بوی عرق می ­دهد

گورستان بوی فلسفه

عشق

من پرنده بودم

او ماهی

چه سرنوشت غم انگیزی دارد

عشق

پانچ

تمام مدارک شناسایی ام را

به اداره صدور گواهی فوت بردم

گفتم:

لطفاً سوراخ کنید

آقا!

سپاس

سلام از همه بزرگواران که لطف کردن و پیام تبریک دادن و در مراسم رونمایی کتاب کافه خنده شرکت کردند بی نهایت ممنونم . دم همه شما گرم که دل گرمم می کنید.این هم لینک گفتگوی من و رضا ساکی در برنامه رادیویی ایران صدا :

http://www.iranseda.ir/FullItem/?g=785512

در حلقه رندان: هشتاد و دومی با كافه خنده

رونمایی کتاب کافه خنده

خوشحال میشم شما هم باشید.

خبر دفتر طنز:



 

 

به گزارش روابط عمومی دفتر طنز، هشتاد و دومین شب شعر طنز «درحلقه رندان» با حضور طنزپردازان و علاقمندان به طنز، یكشنبه 28 شهریور ماه ساعت 17 در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار خواهد شد.

 

مسئول روابط عمومی دفتر طنز گفت: در این نشست علاوه بر شعر خوانی، از تازه‌ترین كتاب منتشره دفتر طنز به نام «كافه خنده» اثر علیرضا لبش رونمایی خواهد شد. «كافه خنده» مجموعه‌ طنزی است، در دو بخش، بخش اول این مجموعه طنزهایی است كه لبش در روزنامه‌ها و مجلات و همچنین جشنواره های طنز نوشته و قسمت دوم نیز شامل داستانك‌های وبلاگی اوست. «كافه خنده» به نثر  نوشته شده و سبك خاصی دارد كه می‌تواند پیشنهادی برای كسانی كه می‌خواهند طنز متفاوتی بنویسند، باشد.

 

 

به یادداشتی كه محمدعلی علومی برای این اثر لبش نوشته است توجه كنید:

 

... مجموعه ای كه در دست دارید از زمره آثار پسندیده طنز است كه باری،‌ آبروی طنز را حفظ می‌كند و به‌جاست كه راجع به این مجموعه،‌ مختصر توضیحی بدهم:

 

نویسنده،‌ علی رضا لبش دامنه مطالعات وسیعی دارد ‌ وسعت مطالعه و دانش امتیاز بزرگی برای هر هنرمند و از آن جمله طنزنویسان است. نویسنده در این مجموعه از نظریات علمی،‌ مانند نظریه نیوتن تا مباحث فلسفی را در معرض رویكرد خود به طنز،‌ یعنی طنز اجتماعی درمیآورد ‌ وی همچنین به قصههای رایج در فرهنگ عامه نیز توجه دارد و میتوان از باب مثال،‌ داستان «آدمی كه بختش خوابیده بود» را نمونه آورد. ‌

 

بینش اصلی داستان برگرفته از قصهای در فرهنگ مردم است كه نویسنده به طرزی هوشمندانه و جالب توجه،‌ فضاهای كهن و روستایی را وارد زندگی معاصر و جدید كرده است ‌ تا پیش از این طنزنویسهای ما متاثر از داستان-های طنز و آثار جلال آل احمد،‌ صادق چوبك،‌ صادق هدایت و ترجمه افسانههای عصر ما،‌ اثر جیمز تربر،‌ همه،‌ همان قصههای قدیمی را بر حسب توان خود با چاشنی طنز همراه و همپا میساختند و ‌.. همین!

 

به گمان من،‌ دامنه وسیع مطالعه به نویسنده این مجموعه،‌ آن مایه از دلیری را داده است تا اصلاً و اساساً كار تازه‌ای انجام دهد،‌ یعنی بینشی كهن در مسائل زندگی آشفته جدید وارد و مطرح كند ‌

 

 علیرضا لبش ظرفیت های زیادی دارد چون كه طنز ظرفیتهای زیاد دارد ‌ لبش وارد مباحثی میشود كه دیگران جرات ورود به آن بحثها و مباحث ( مانند مباحث فلسفی ) را ندارد ‌ به هر حال و به گمان من،‌ ایشان یكی از نقاط امیدواری طنز نویسی ایران است. برای او آرزوی پیروزی و سعادت داریم. ایدون باد!

آهای آدماااااااااااااااااااااا!

احساس بدی دارم. دنیای بدی شده . این روزها از خودم خجالت می کشم که آدم آفریده شدم .نمی دونم جواب موجودات دیگه رو چی باید بدیم.ما آدم ها داریم آبروی هم نوعانمون رو می بریم.احتمالاً سوژه جوک های موجودات دیگه شدیم و خودمون هم نمی دونیم. یه کم به خودمون فکر کنیم.به معنای اسممون.ما ناسلامتی مثلاً آدمیم.یه کم به هم نوع هامون رحم کنیم. با همه مونم آهای آدمااااااااااااااااااا!من از این به بعد دوست دارم مثل گراگورا سامسا سوسک باشم و تا وقتی که وضعیت اینه تو موقعیت سوسکی خودم اعتصاب می کنم.

مجلس ترحیم شاعر

 

کلمات از راه می رسند

با کلاه شاپوی قدیمی­شان

در سطر ها

سبیل به سبیل  می نشینند

چای می­نوشند

گپ می­زنند

آه می­کشند

تسلیتی می­­گویند

و به خانه­هایشان باز می­گردند