یک جای خالی سر سفره هفت سین
هر چقدر بزرگ تر می شویم و ماشین زندگی جلوتر می رود ، کسل تر می شویم . قسمت های بیشتری از جاده زندگی را کشف می کنیم و شور و هیجان اول سفر از بین می رود . کم کم به جایی می رسیم که رسیدن به مقصد بی تابمان می کند .
کوچک تر که بودم ، آمدن بهار و نوروز چنان شور و شعفی در من ایجاد می کرد که احساس می کردم ، هیجانم از سینه ام بزرگ تر است و الان است که سینه ام را بشکافد و بیرون بزند . اما هر چقدر بزرگتر شدم هیجان کوچک تر شد . در کودکی و نوجوانی چندین عید به شادی و جشن برگزار نشد . عیدهایی که مصادف شد با جنگ و بمباران شهرها و ماه محرم و صفر .
گاهی اوقات از این که جشن نوروزمان، که تنها جشن مهم آن سال هایمان بود ،با چنین اتفاقاتی از بین می رفت ، ناراحت و عصبانی می شدم و نمی دانستم یقه چه کسی را باید بگیرم.
سال 1375 بود . روزهای آخر اسفندماه . پر از شادی و شور رسیدن یک نوروز شاد و خالی از اندوه بودم . خبر ناگهان رسید . خبر بزرگ تر از باورم بود . خبر فقدان عزیزی بود در روزهای شاد آخر سال . خاله جوانم که تنها چهار سال از من بزرگ تر بود ، دیگر در میان ما نبود . آن سال از عید نوروز و سفره هفت سین و مسافرت نوروزی خبری نبود . اندوهی بزرگ خانواده ام را در خود فرو برده بود . خاله ام آخرین دختر پدربزرگم بود . جوان و شاداب ، اهل مطالعه و ادبیات ، ورزشکار و عضو تیم والیبال استان ، مهربان و دوست داشتنی . اولین مجلات و کتاب های جدی ادبی را خاله ام به من معرفی کرد و مرا با دنیای ادبیات آشنا کرد . جدی ترین منتقد نوشته هایم بود . حالا او رفته بود . سال های بعد هم وقتی همه فامیل سر سفره هفت سین می نشستیم، جای خالی اش مانند زخمی درون مان بزرگ تر و عمیق تر می شد .
چند سالی است دیگر تحمل نشستن سر سفره هفت سین با خانواده و فامیل را ندارم . چند سالی است که عید را با دوستان می گذرانم . اما همیشه خاله سر سفره نشسته و به من لبخند می زند . انگار می خواهد بگوید : علیرضا حواست هست . به دوستان و اطرافیانت حواست هست . حتی جوان ترینشان و دوست داشتنی ترینشان یک شب عید امکان دارد دیگر نباشند . قدرشان را بدان .
از سال 75 به این طرف ماه آخر سال دلم بیشتر می لرزد . بیشتر سراغ دوستان و عزیزانم را می گیرم و از آن ها خواهش می کنم یک سال دیگر هم با ما باشند و جایشان را سر سفره هفت سین خالی نکنند .