عاشقيت در اصطبل
يه اسب بود كه خيلي مي فهميد ، يه خر بود كه هيچي نمي فهميد . اين دو تا با هم زندگي مي كردند . يه روز اين اسبه با خره رفتند چراگاه با هم شروع كردند به چريدن ، بعد كلي با هم حرف زدند ، بعد نشستند و غروب آفتاب رو تماشا كردند ، بعد رفتند توي يك چشمه آبتني كردند ، بعد شب شد و خوابيدند . به همين سادگي در كنار همديگه خوشبخت بودند . اما به اين مي گن خوشبختي ؟ به اين ميگي زندگي ؟ تو مي فهمي زندگي يه اسب كه خيلي چيزا مي فهمه با يه خر كه هيچ چي نمي فهمه چقدر نكبت باره؟ پس غلط مي كني مي گي خوشبخت بودند . پس غلط مي كني به اين مي گي زندگي . پس غلط مي كني اينجا زندگي مي كني .اسبه نفهم !
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:2 توسط علي رضا لبش
|