مجلس ترحیم شاعر
کلمات از راه می رسند
با کلاه شاپوی قدیمیشان
در سطر ها
سبیل به سبیل می نشینند
چای مینوشند
گپ میزنند
آه میکشند
تسلیتی میگویند
و به خانههایشان باز میگردند
کلمات از راه می رسند
با کلاه شاپوی قدیمیشان
در سطر ها
سبیل به سبیل می نشینند
چای مینوشند
گپ میزنند
آه میکشند
تسلیتی میگویند
و به خانههایشان باز میگردند
پنجره را باز کن
تا به ابرهای عبوری سلام کنیم
زنم پنجره را به روی مه باز می کند
من می گویم :
این یکی را نگاه کن
شبیه سربازی است که مدام شلیک می کند
زنم می گوید :
به او بگو
چقدر دلمان می خواهد زیر رگبارش بمیریم
ابر سرباز می خندد
و ما خیس می شویم
و ما می میریم
میلیون ها سال بعد
آدم ها
فسیل لبهای مرا پیدا می کنند
که مانند دو ماهی
برای بوسیدن لبهات
از هم جدا شده اند
میلیون ها سال بعد آدم ها
فسیل سربازی را می یابند
که تنها گلوله اش را
به قلبش شلیک کرد
سربازی با پانچوی سبز
و کلاه آهنی
که عکس دختری شاد با کلاه حصیری
را میان جیب هایش پنهان کرده بود
«من جرمم دوست داشتن زیاد بود
آقای فرمانده!»
میلیون ها سال بعد
آدم ها
فسیل فرمانده ای را پیدا می کنند
که سر سربازی فریاد می زند:
«مگر کر شده ای سرباز!
شلیک کن»
« آقای فرمانده! من سرباز کر عاشقی هستم
که قلب آدم ها را بیشتر از قلب خودم دوست دارم»
میلیون ها سال بعد
آدم ها
فسیل قلب سربازی را پیدا می کنند
و آن را در موزه های جهان شناسی
به فراموشی می سپارند