پنجره را باز کن

تا به ابرهای عبوری سلام کنیم

زنم پنجره  را  به روی مه باز می کند

 

من می گویم :

این یکی را نگاه کن

شبیه سربازی است که مدام شلیک می کند

زنم می گوید :

به او بگو

چقدر دلمان می خواهد زیر رگبارش بمیریم

ابر سرباز می خندد

و ما خیس می شویم

و ما می میریم