ابرهای عبوری
پنجره را باز کن
تا به ابرهای عبوری سلام کنیم
زنم پنجره را به روی مه باز می کند
من می گویم :
این یکی را نگاه کن
شبیه سربازی است که مدام شلیک می کند
زنم می گوید :
به او بگو
چقدر دلمان می خواهد زیر رگبارش بمیریم
ابر سرباز می خندد
و ما خیس می شویم
و ما می میریم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:34 توسط علي رضا لبش
|