سمفونی سرد

 

 

در رویایم خوابیده ­است

دختری که سینه­ هایش طعم خاکستر می­ دهند

با دست­های جوانی که مرا پیر می­ خواهد

و آغوش­ جوانی که تردی ساقه­ های عباسی را نمی­ فهمد

 

پیراهنم  سردش است

و تنها خودش را در آغوش گرفته

 

 گفتی :

چرا باید یکی از آن دو تن من باشم؟

یکی از آن دو تن که برای هم­ آغوشی عریان شده­ اند

من باشم؟

 

هوا سرد است

و پیراهن­ های تهی از ما نشسته­ اند

نشسته اند و به سمفونی چوب لباسی گوش می­ دهند

 

 نگاه کن

پیراهن های جوانمان پیر شده اند

 

و ما هیچ چوب لباسیی

برای نشستن کنار هم پیدا نکرده ایم

سرباز­های فراموش شده

                                           

 

 یک شعر که در کتاب مرثیه ای برای گمگشتگی چاپ نشد

 

جوری مرا ببوس

که رودخانه­هایِ وحشی عاشق شوند

و ماهی­ها به عشقمان بیاویزند

 

بوسه

 

جوری بوسیدمت

که کشتی­ها به آسمان بروند

و ابرها به خاک برگردند

 

جوری مرا ببوس

که پروانه­ها میان دست­هایمان

جفت­گیری کنند

و جیرجیرک ها

میانِ خواب­هایمان مخفی شوند

 

بوسه

 

جوری بوسیدمت

که پروانه­ها

در خوابِ جیرجیرک­ها

رقصیدند

 

جوری مرا ببوس

که گنجشک­ها از فرطِ عشق غافلگیر شوند

و قمری­ها

به خانه­هایشان پناه ببرند

 

بوسه

 

جوری بوسیدمت که از فرطِ عشق

 به خانه­یِ قمری­ها پناه بردیم

 

جوری مرا ببوس

 که نامم را فراموش کنم

 و خاطراتم در آغوشت غرق شوند

 

بوسه

 

جوری بوسیدمت

که نامِ باران از خاطِرَت گذشت

ونامَت لطیف شد

 

جوری مرا ببوس که چهره­یِ کودکانِ هم­بازی

به چهره­یِ سربازانِ فراموش شده

وجنگ آورانِ گمنامِ عشق بَدَل شود

 

بوسه

 

جوری بوسیدَمت

که زنانِ بی جُفت

سربازهایِ فراموش شده را در آغوش کشیدند

 

جوری مرا ببوس

که چون گردبادی در خود بپیچم

و با نَفَسَت بیامیزم

 

بوسه

 

جوری بوسیدمت

که سیگاری شدی میانِ لبهایم

و با نَفَسَم آمیختی