در رویایم خوابیده ­است

دختری که سینه­ هایش طعم خاکستر می­ دهند

با دست­های جوانی که مرا پیر می­ خواهد

و آغوش­ جوانی که تردی ساقه­ های عباسی را نمی­ فهمد

 

پیراهنم  سردش است

و تنها خودش را در آغوش گرفته

 

 گفتی :

چرا باید یکی از آن دو تن من باشم؟

یکی از آن دو تن که برای هم­ آغوشی عریان شده­ اند

من باشم؟

 

هوا سرد است

و پیراهن­ های تهی از ما نشسته­ اند

نشسته اند و به سمفونی چوب لباسی گوش می­ دهند

 

 نگاه کن

پیراهن های جوانمان پیر شده اند

 

و ما هیچ چوب لباسیی

برای نشستن کنار هم پیدا نکرده ایم