گل یا پوچ
سخنران پشت تریبون رفت. گوش ها و چشم هایش را درآورد و برای خطابه بلندش آماده شد.
حاضران مغزهایشان را به نگهبانی جلوی در تحویل می دادند.
دست و پایمان را در آورده بودند تا از دنیا فرار نکنیم .
به خانه برگشتم . کتم را در آوردم و خودم را به چوب رختی آویزان کردم .
وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :
رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 1:5 توسط علي رضا لبش
|