سخنران پشت تریبون رفت. گوش ها و چشم هایش را درآورد و برای خطابه بلندش آماده شد.

حاضران مغزهایشان را به نگهبانی جلوی در تحویل می دادند.

دست و پایمان را در آورده بودند تا از دنیا فرار نکنیم .

به خانه برگشتم . کتم را در آوردم و خودم را به چوب رختی آویزان کردم .



وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری تازه به روز است :

 

لیلا کردبچه  / اصغر عالیزاده

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / شراره رحمانپور