دو پیرمرد زیر کرسی قسمت اول
دو پیرمرد با کلاه و عصا و لباس فرم یکسان زیر کرسی نشسته اند و به تحلیل اتفاقات روز می پردازند. هر دفعه این دو پیرمرد با کرسی شان از یک مکان خاص سردر می آورند و درباره معضلات آن مکان یا شغل صحبت می کنند. یکی از پیرمردها از وسایل جدید و امروزی از جمله پلیر و لپ تاپ استفاده می کند و پیرمرد دیگر کاملا از این مسائل بی اطلاع است. این پیرمردها از جاهای مختلف از جمله: چاپخانه، کافی شاپ، بیمارستان، وسط خیابان، داخل استخر، اتاق مسئولان، سینما، وسط زمین فوتبال یا داخل رختکن، استودیو ضبط موسیقی، برنامه های مختلف تلویزیونی، کتاب فروشی، کتاب خانه، دانشگاه، مدرسه و ... سر در می آوردند و در گفتگو با یکدیگر زیر کرسی به نقد معضلات شهری می پردازند.
داخلی-روز – کافی شاپ:
نمای بسته از دو پیرمرد که زیر کرسی نشسته اند. ما فقط دو پیرمرد و کرسی را می بینیم. یکی از آن ها هدفون به گوش دارد و موسیقی گوش می دهد و با موسیقی سرش را به اطراف و بالا و پایین می اندازد. شبیه جوانی که یک موسیقی پاپ گوش می دهد.گاهی با عصای خود ادای گیتار هم در می آورد.
پیرمرد اول دستش را جلوی صورت پیرمرد دوم تکان می دهد . گویا می خواهد او را از خواب یا حالتی که در آن است خارج کند.
پیرمرد اول: هی با توام .
پیرمرد دوم : چی می گی؟
پیرمرد اول: اون قار قوزک رو از روی گوشات بردار تا بشنوی.
پیرمرد دوم ( هدفون را از روی گوشهایش بر می دارد) : اه . ضد حال . تازه داشتیم فاز می گرفتیم. چی می گی حالا؟
پیرمرد اول: می گم ما کجاییم؟
پیرمرد دوم: همینجا زیر کرسی.
پیرمرد اول: هوا سرده؟ یا استخونات درد می کنه؟
پیرمرد دوم: نه . همه چی آرومه. من چقدر شل مغزم.
پیرمرد اول: پس چرا از زیر کرسی نمی آییم بیرون؟
پیرمرد دوم: چون نمی تونیم . تازه این کرسی واسه خیلی از دردا دواست.
پیرمرد اول: مثلا واسه مشکل بیکاری ام دواست؟
پیرمرد دوم : چرا نیست . الان مگه ما سر کار نیستیم ؟ مگه خیلیا با این کرسی سر کار نیستن؟
پیرمرد اول: یعنی مشکل گرونیم حل میکنه؟
پیرمرد دوم: مگه چراغ جادوئه؟ ولی من خودم یه راه حلی واسه مشکل گرونی پیدا کردم.
پیرمرد اول : چه راه حلی؟ بذار حدس بزنم؟ تو جیب جا میشه؟
پیرمرد دوم : بستگی به جیبش داره.
پیرمرد اول: چند حرفیه؟
پیرمرد دوم : چی؟
پیرمرد اول: بابا . آلزایمر. این راه حلت دیگه.
پیرمرد دوم : راه حل من حرف نداره.
پیرمرد اول: مسخره کردی منو مگه بیست سوالی بازی می کنیم. بگو دیگه.
پیرمرد دوم: تصمیم گرفتم برم از جایی که مسئولین خرید می کنن. خرید کنم. دیدی که همیشه می گن تو محله ما همه چیز ارزونه. گرونه شایعه است.
پیرمرد اول: ها. باریک الله به مغز شلت.چرا به فکر خودم نرسید. حالا کجا هست؟
پیرمرد دوم: چی؟ تو جیب من؟ من چه می دونم؟دوباره تو یه چیز گم کردی اومدی سراغ من؟
پیرمرد اول: حواست کجاست؟ محله مسئولین رو می گم کجاست؟
پیرمرد دوم :زرنگی ها؟ آقا زرنگه اگه می دونستم که اینجا نبودم .می رفتم خرید.
پیرمرد اول: پس کی میدونه؟
پیرمرد دوم: هیچکی. خودشونم نمی دونن.
پیرمرد اول: حالا ولش کن. بیا یه دست گل کوچیک بازی کنیم.
پیرمرد اول: باشه. ولی اول توپ دست من باشه.
پیرمرد دوم: شیر یا خط می کنیم.
پیرمرد اول: باشه. سکه داری؟
پیرمرد دوم: سکه کجا بود تو این گرونی؟ من سکه از کجا بیارم؟
پیرمرد اول : باشه توپو می ندازیم بالا هر کی گرفت اول بازی می کنه.
پیرمرد دوم: باشه.
دو پیرمرد زیر کرسی جنبش و جوش هایی می کنند که مثلا فوتبال بازی می کنند.
ناگهان توپی از زیر کرسی بیرون می افتد و نمای کلی یک کافه را می بینیم.توپ به سمت یکی از میزهای داخل کافه می رود که دو نفر پشت آن نشسته اند و قهوه می خورند.
پیرمرد اول: آقا توپ ما رو می دی؟
یکی از دو نفر پشت میز توپ را بر می دارد.
همان نفر: برید در خونه خودتون بازی کنید یه بار دیگه توپتون بیافته اینجا پاره ش می کنم.
توپ را به سمت پیرمردها قل می دهد. پیرمردها دوباره توپ را زیر کرسی می گذارند و مشغول فوتبال می شوند.
میهماندار کافه وارد می شود.
میهماندار:آقایون چی میل دارید؟
پیرمرد دوم : پیشنهاد خودتون چیه؟
میهماندار کافه: اینجا شیوید گلاسه هاش حرف نداره . می خوایید امتحان کنید؟
پیرمرد دوم:نه . من امتحان نمی دم. من از امتحان می ترسم.هیچی نخوندم.(به پیرمرد اول اشاره می کند) اول این امتحان بده.
پیرمرد اول: اِ.زرنگی. میخوای از روی دست من تقلب کنی؟ به خاطر امثال شماست که ما به اینجا رسیدیم.
پیرمرد دوم : به کجا رسیدیم؟
پیرمرد اول: الان تهرونیم. چند ساعت دیگه می رسیم کرج.
پیرمرد دوم: اون قدیما که این جوری نبود. یادته با بچه محلا صبح پیاده راه می افتادیم. شب می رسیدیم کرج، همش با چقدر با دوزار . چلوکباب و دیزی ام می خوردیم.
پیرمرد اول تکان تکان می خورد به حالت رعشه می افتد.
پیرمرد دوم: چت شد. دوباره یاد قدیم افتادیم تو سکته زدی؟
پیرمرد اول: نه بابا. گوشیم رو ویبره است.
به زور گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد و تلفن را جواب میدهد.
پیرمرد اول: سلام.باشه. گوشت بگیرم؟ نه خانم این کارا مال دوره جوونی بود. من دیگه توانش رو ندارم. گوشت گوسفند خریدن و این جلف بازیا به ما نمی یاد. باشه همون دوکیلو بادمجون رو می گیرم.
پیرمرد اول: چه انتظارایی از آدم دارن. می بینی؟
پیرمرد دوم: آره. ولی خوب نمی بینم. چشمام آب مروارید آوردن. نگاه کن این چشم چپم بزرگتر از این راسته می بینه.
پیرمرد اول: تو از اولشم چشم نداشتی منو ببینی.
میهماندار کافه: آقایون چی می خورید؟
پیرمردها: ما. هیچی. ما فقط داشتیم از اینجا رد می شدیم.گفتیم کرسیمونو بیاریم بذاریم اینجا یه کم استراحت کنیم.اشکال داره؟
میهماندار: نه . هیچ اشکالی نداره. ولی فکر می کنم ماماناتون دارن صداتون می کنن.
پیرمردها ( دور و بر خود را نگاه می کنند): باشه الان میریم. به مامانامون نگی اومده بودیم اینجا میخواستیم کافی شاپ بخوریما.باشه؟
میهماندار: باشه. زود برید خونه. الان شب میشه، هوا تاریک میشه.
پیرمردها: باشه. نگی ما داشتیم تو کوچه فوتبال بازی می کردیما.
پیرمردها هراسان در حالی که دور و بر خود را می پایند بلند می شوند و کرسی شان را جمع می کنند و می روند.