«اگر شعر می‎خواهد پیشرو و درجه یک باشد، اگر می‎خواهد در آینده پر و بال بگیرد، باید دیوار بین شعر و کار دشوار بشری را از میان برداریم و آن را به عنوان یک کار آسان نگاه نکنیم. شاعر هیچ راهی ندارد، یا باید نوشتن را رها کند یا شعر را به منزله‌ی یک کار حرفه‌ای در نظر بگیرد که به جان کندن نیاز دارد.»

جمله بالا را از «ولادیمیر مایاکوفسکی» شاعر نوگرای روس نقل کردم تا طرح بحث کنم. افلاطون اعتقاد داشت، شاعران جایی در مدینه فاضله ندارند؛ چون ‎ بی‎کاره و راحت‎طلب هستند. تصویری که از یک شاعر بر ذهن ما و اکثر مردمان حک شده کدام است؟ فردی آسوده‎خیال که در میان گل و بلبل بر مخده تکیه داده و فرشته الهام با موهای پریشان، لب بر گوشش نهاده و شعر را بدو تلقین می‎کند؛ یا فردی آشفته میان صفحات سیاه و سفید که مدام می‎نویسد و پاره می‎کند تا جانش را در قالب کلمات به سایر انسان‎ها هدیه دهد.

اگر اهالی هنر نبودند، زمین جهنمی بود پر از زشتی و تنش. حال می‎پرسی مگر اکنون غیر این است و مگر بدتر از این می‎توان متصور بود. جایی انسان‎ها را به نام انسانیت به مسلخ می‎برند و در نقطه‎ای حیوانات حقوق شهروندی دارند. در نقطه‎ای کودکی از غم نان می‎میرد و در جایی حیوانات خانگی از پرخوری به کلینیک دامپزشکی اعزام می‎شوند، البته با آمبولانس و مراقبتِ ویژه.

آری جهان در نگاه حکیم، طنزآمیز و خنده‎دار است. چون ذات انسان از تناقض ساخته شده. فرشته‎ای اهورایی و خداوندی در کنار دیوی ابلیس‌ سیرت در جهان بزرگی به نام انسان ساکنند.

حال در این جهان، انگشت‎شمار انسان‎هایی هستند که با خون جگر می‎خواهند، جهانی بسازند زیبا. پرده‎ای بکشند روی زشتی‎ها. نه این‎که خود نخواهند نبینند، خود می‎بینند و این زشتی را پالایش می‎کنند تا دیدگان انسان‎های دیگر را نیازارد.          

جناب افلاطون حال تو این قدیسان را از اوتوپیای خود بران. باد می‎کاری تا طوفان درو کنی. انسان روبات نیست. حیوان ناطق نیست. حضرت استاد، از جای دیگری است. از زمین برنیامده که به زمین بازگردد. اصلش جای دیگری است و هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش. گویا نشنیده‎ای ناله‎های این نی را که از نیستان ببریده‌اند. این ناله‎ها در صدای شاعر خود را نشان می‎دهد. شاعر سردرد می‎کشد تا سال‎ها و قرن‎ها صدای بشریت باشد.

شاعر تنبل نیست. بی‌کاره نیست. با افیون و پیاله به دیدار شعر نمی‎رود. شاعر خون دل می‎خورد و عرق روح می‎ریزد تا اثری خلق کند که به درجه والای شعر مفتخر شود.

اگر یک شبه نشسته‎ایم و مجموعه‎ای گرد کرده‎ایم از کلمات راه را بیراه رفته‎ایم. به شعر نرسیده‎ایم که حال بخواهیم در ذهن مخاطب تکرار شویم. آن را که خبر شد خبری باز نیامد. و آن کس که خبر دارد، با بوغ رسانه‎ها کاریش نیست. از رسانه می‎گریزد. از تن‎ها می‎گریزد. حال خود را با دهل و کرنا بر بام و بوم جار بزنیم که چه؟ که شاعریم؟ که شعر گفته‎ایم؟ که باید مانند دیوان حضرت حافظ و مولوی بر طاقچه خانه‎ها جای بگیریم؟

چقدر جان کنده‎ایم برای یک سطر شعر؟ چقدر اندیشه کرده‎ایم برای یک تصویر شاعرانه؟ نوآوری زحمت دارد. پدرم زحمت می‎کشید تا از آهن گداخته چاقویی بسازد در ساعات بعد از کار آهنگری برای مادرم. تا مادر وقتی چاقو را به دست گرفت و سیب زمینی را بی‎معطلی پوست کند، پدر بادی در غبغب بیاندازد و بگوید پوستم کنده شده تا از هیچ این چاقو را ساخته‌ام و بعد رو به ما پسرها نصیحت کند: زحمت دارد از هیچ، ساختن. مرد باشید و چیزی بسازید و من بعد از سال‎ها به خود می‎گویم: مردش هستی یا نه؟

اصل را ویران کرده‎ایم و بدل هم نساخته‎ایم. درخت، این نشانه جمال خداوندی را بریده‎ایم، کاغذ ساخته‎ایم تا زیبایی بدل را رویش حک کنیم. دریغ که برخی از این کاغذها سر از زباله‌دان درآورده‌اند و بعضی در انبار می‎پوسند.

بار امانت بر آسمان نهادند، شانه خالی کرد و همه مخلوقات هم. تا نوبت به جانشین خدا رسید و این بار کلمه بود و در آغاز هیچ نبود. شاعر مسیح است. بار امانت به دوش دارد و زمین از سنگینی‌اش می‎نالد. باید به دوش کشید. باید درد کشید. تا شعری ساخته شود و جهانی نو.

شاعران بزرگ درگذشته‌اند و شاعران بزرگ‌تر هنوز متولد نشده‌اند. خدای را شاکرم که در زمانه‎ای زندگی می‎کنم که هنوز شاعران نفس می‎کشند و هنرمندان برای خلق زیبایی در تکاپویند و خدا کند روزی نیاید که زمین از این قدیسان خالی شود که آن روز مرگ بشر است و انتهای جهان.