۱

 

" بابا خلبانم اومد ، برم عروسكمو بهش نشون بدم . "

دخترك عروسك به دست به سمت پشت بام دويد .

زن در آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها ي ناهار بود .

دخترك عروسكش را به سوي آسمان گرفت .

هواپيما شهر را بمباران كرد .

خلبان در راه برگشت دلش برايش دخترش تنگ شد .

 

۲

 

در آمريكا با هم آشنا شده بودند . مرد اهل سردشت بود و دانشجوي دكتراي شيمي .

زن اهل حلبچه بود و دانشجوي فوق ليسانس ميكروبيولو‍ژي .

قرار شده بود اول بروند حلبچه ، بعد توي سر دشت عروسي بگيرند .

نمي دانستند چند ماه ديگر قرار است جنگ بشود .

 

۳

 

هواپيما سقوط كرد .

-         تو كي هستي ؟ مثل اين كه غريبه اي ؟

-         من خلبان همين هواپيمايي هستم كه سقوط كرد

-         همون كه ما رو بمباران كرد ؟

-         آره . من اين شهر رو نمي شناسم اگه ممكنه كمكم كن .

-         باشه . بذار اول زن و بچه هام از زير آوار بيرون بيان بعد با هم مي ريم .

-         من واقعاً متاسفم كه ... .

-         مهم نيست . جنگه ديگه . پيش مي ياد .

زن و دو بچه كوچك از زير آوار هاي يك خانه بيرون آمدند و با مرد و خلبان به راه افتادند . 

 

۴

 

تلويزيون گفت : 19 درصد سود علي الحساب بالاترين سود سپرده گذاري .

مرد فكر كرد : چند درصد زيان بدني؟

بعد تلويزيون را خاموش كرد . پاهاي مصنوعي اش را در آورد و به رختخواب رفت .