پیچ عاشقیت
یه حلزونه خیلی به خودش می پیچید. گفتن : چته ؟
گفت : دارم می پیچم.
گفتن : چرا ؟
گفت : مده . همه یه جوری می پیچونن . ما هم اینجوری می پیچیم.
گفتن : پس بپیچ تا بپیچونیمت.
از اون به بعد همه حلزونا پیچیده به دنیا می آن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 11:44 توسط علي رضا لبش
|