عاشقيت در صفحه شطرنج
يه فيل بعد از سي سال خدمت صادقانه بازنشسته شد.
از بيكاري داشت مورچه مي پروند كه به يك بازنشسته برخورد
بازنشسته گفت : چرا با من نمي ياي پارك ؟
فيل گفت : اونجا چه خبره؟
بازنشسته گفت : ما بازنشسته ها اونجا جمع مي شيم و شطرنج بازي مي كنيم اتفاقاً به يه فيل هم نياز داريم
فيل گفت : من يه دوست دارم كه وزير بوده
بازنشسته گفت : من خودم وزير بازرگاني بودم ، وزير نفت هم هست . فقط اين روزها شاه پيدا نمي شه . شاه سراغ نداري ؟
فيل گفت : نه . ولي تا دلت بخواد قلعه مي شناسم .
از بيكاري داشت مورچه مي پروند كه به يك بازنشسته برخورد
بازنشسته گفت : چرا با من نمي ياي پارك ؟
فيل گفت : اونجا چه خبره؟
بازنشسته گفت : ما بازنشسته ها اونجا جمع مي شيم و شطرنج بازي مي كنيم اتفاقاً به يه فيل هم نياز داريم
فيل گفت : من يه دوست دارم كه وزير بوده
بازنشسته گفت : من خودم وزير بازرگاني بودم ، وزير نفت هم هست . فقط اين روزها شاه پيدا نمي شه . شاه سراغ نداري ؟
فيل گفت : نه . ولي تا دلت بخواد قلعه مي شناسم .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 13:8 توسط علي رضا لبش
|