پدرم هميشه دوست داشت مهندس بشم . مادرم مي گفت : پسر من بايد پزشك بشه . از آن جا كه من هميشه احترام به پدر و مادر رو واجب مي دونم ، رشته مهندسي گياه پزشكي قبول شدم كه هم مهندس بشم هم پزشك .
پدرم گفت : كاش همون پزشك مي شدي . مادرم گفت : مهندس خالي مي شدي بهتر نبود ؟
روز اول كه وارد دانشگاه شدم ، ديدم يه صف تشکیل شده، كه نه سر داره ، نه ته .
گفتم : اين صفه چيه ؟
يكي گفت : ورودي هستي ؟
گفتم : آره . از كجا فهميدي ؟
گفت : معلومه . اين صف تكثير جزوه اس.
گفتم : هنوز كه سال تحصيلي شروع نشده .
همون يكي گفت : نمي دوني اين صف آخر ترم چه بلبشويي مي شه . سال پيش دو نفر از دانشجو ها از اين صف كارشون به اورژانس رسيد . چهار نفرم رفتند كلانتري ، از همين حالا صف بگير تا آخر ترم بلايي سرت نياد .
رفتم تو صف بیايستم كه يكي ديگه گفت : صف هاي مهم تر هم هست . بيا بريم تا با اون صفا آشنات كنم .
رفتيم اداره آموزش . چهار تا صف بود . گفت : اين صف انتخاب واحده ، اون يكي صف تاييد انتخاب واحده ، سومي صف حذف و اضافه است . چهارمي هم صف تاييد حذف و اضافه است . توي صف اول ، واحد انتخاب مي كني . توي دومي تاييد مي شه . بعد مي فهمي كه ساعت هيچكدوم از واحد ها به هم ديگه نمي خوره . مي ري همه رو حذف مي كني و يه سري واحد جديد اضافه مي كني و اين پروسه دو سه هفته طول مي كشه تا بالاخره به تاييد برسه و تازه اونوقت مي فهمي كه درسي كه انتخاب كردي استاد نداره .
گفتم : توي همين صف بايد بايستم ؟
گفت : بيا بريم يه صف مهمه ديگه .
رفتيم توي يه اتاق با صف هاي متقاطع و متوازي فراوان . گفت : اينجا امور فرهنگيه . اون صف كانون موسيقيه كه با كانون ادبي تقاطع داره . اون يكي كه موازي اين صفه ، كانون فيلم و عكسه كه البته با كانون هنر هاي تجسمي تقاطع داره، كه همه اين ها با كانون قرآن تقاطع دارن كه متوازي كانون هلال احمره . از همه اين ها مهم تر كانون گردشگريه ، كه صفش توي اين صف ها ادغام شده . امسال هم قول دادن كانون ترك اعتياد راه اندازي كنن كه صفش از دل اين صف ها استخراج مي شه . كانون تئاتر هم از يكي از اين صف ها انشعاب پيدا كرده ، كانون گفتگوي تمدن ها هم هست كه داره توي همين صف ها انحلال پيدا مي كنه .
گفتم : عجب !
گفت : تازه كانون ازدواج دانشجويي هم هست كه حاصل جمع اين كانون ها به صف اون كانون مي پيونده .
گفتم : پيوندشون مبارك .
گفت : حالا كم كم به ظهر نزديك مي شيم ، بريم تا يكي از مهم ترين صف هاي زندگي رو نشونت بدم .
رفتيم به سلف سرويس . جلوي سلف چند صف تشكيل شده بود . گفت : صف اول ، صف ژتون غذاست . صف دوم صف بن دانشجوييه . صف سوم ، صف كارت هوشمند غذاست ، كه معرف دانشگاه و دولت الكترونيكيه . صف چهارم ، صف خود غذاست ، كه البته اون هم به شعباتي تقسيم مي شه . بچه هاي سال دومي ، ورودي ها رو تو صف خودشون راه نمي دن . بچه هاي سال سومي ، سال دومي ها رو . بچه هاي فارغ التحصيل هيچكدوم رو . بچه هاي فوق ليسانس از پنجره روبرويي غذا مي گيرند ، بچه هاي دكترا از در پشتي ، گربه هاي سلف هم از ديوار .
گفتم : پس صف ما كجاست ؟
گفت : شما بايد از دريچه كولر وارد بشيد .
صف مهم بعدي صف خوابگاه بود .
توي صف خوابگاه همان يكي ديگر گفت : اينجا خوابگاهه . اتاق هاي يه تخته تا پنج تخته ش ، مال اولياست ، يعني كسايي كه ولي شون اينجا جزو روساست . اتاق هاي پنج تا ده تخته مال اوصياست ، يعني كسايي كه سفارش شدند . اتاق هاي ده تا پانزده تخته مال بنده هاي مخلس خداست ، يعني كسايي كه پدرشون تو كار اختلاسه . اتاق هاي بالاتر از پانزده تخته كه پاي هم اتاقي ت توي دماغ و دهنه تويه مال ما بنده هاي مفلس خداست .
گفتم : عجب صف تو صفيه اين دانشگاه !
گفت : تازه ، صف هاي ديگه اي هم هست كه كم كم خودت باهاشون آشنا مي شي ، مثل صف بوفه ، صف جزوه دادن ، صف عاشقي ، صف فارغ التحصيلي و ...
يكي از پشت سر گفت : آقا برو توي صف .
يكي ديگر گفت : نزن توي صف .
چند نفر داد زدن : هل ندين . صاف شديم توي صف .
مسئول خوابگاه از توي اتاقش گفت : ساعت اداري تموم شد .
يكي از ته صف داد زد : ساعت اداري تموم شد ، چرا صفو به هم مي زنيد ؟!