تبليغاتX
لبشخند

شب عيد ، يه ماهي قرمز رو انداختن توي تنگ آب. گفت : حالا هم خونه دارم، هم كار . رفت ازدواج كرد . بعد از عيد ولش كردن تو رودخونه ، مشكل مسكن و بيكاري پيدا كرد . زنش مهريه ش رو گذاشت اجرا . پولكاشو فروخت. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:34 توسط علي رضا لبش |

سلام آقای ادیسون

چند وقتی است که قدر و منزلت شما بیشتر برای من و خانواده ام روشن شده است و مادر پیرم همیشه شما را دعا می کند و می گوید خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزد .

چند وقت پیش به خاطر اینکه شنیده بودم ، زن چراغ خانه است ، می خواستم ازدواج کنم. با چند نفر مشورت کردم . اول به یک لوستر فروشی بزرگ رفتم . گفتم : آقا چراغ خوب دارید ؟

گفت : پسرم داریم . چند تا می خوای ؟

گفتم : یک چراغ تکی می خواهم که تا آخر عمر خانه ام را روشن کند .

گفت : ما چراغ تک نمی فروشیم . اصلاً چه معنی دارد آدم یک چراغ داشته باشد . شما باید مثل خود من چلچراغ بخرید .

گفتم : اما من پولم به یک چراغ هم نمی رسد . تازه مگر ندیده اید که این بابا برقی بی نوا با آن موهای سپیدش چقدر توی تلویزیون همه را به خاموش کردن لامپ اضافی نصیحت و ارشاد می کند !

گفت : خوب اگر این طور است برو سراغ لامپ فروشی . در ضمن بابا برقی هم احترامش واجب ولی اگر یک لامپ داشتی و آن یکی هم سوخت ، چه خاکی به سرت بکنی ؟تازه ما می توانیم . دارندگی و برازندگی.

گفتم : خداحافظ.

رفتم به یک مغازه لامپ فروشی .

گفتم : چراغ خوب دارید ؟

گفت : چه نوع می خواهی ؟ کم مصرف ، پر مصرف ، کوچک ، بزرگ ، مهتابی ، آفتابی ؟

گفتم : کم مصرف باشد بهتر است . از قدیم هم روی یار را به مهتاب تشبیه کرده اند پس مهتابی هم باشد . در ضمن به اندازه وسع من باشد .

مغازه دار گفت : حتی خود ادیسون هم در اختراع یک همچین لامپی بوده است . شما باید چراغ پیه سوز یا گرد سوز بخری با این پول کم .

گفتم : ما خودمان یکی از این چراغ های قدیمی توی خانه داریم که خیلی هم دوستش داریم .

گفت : خدا برایت حفظش کند . خوب برو تا آخر عمر ور دل همان چراغ قدیمی ات بنشین.

چند روز پیش نا امید و افسرده توی خانه نشسته بودم که دیدم دارند در می زنند .

رفتم دم در . لامپ مهتابی کوچک همسایه بود که برایمان آش نذری آورده بود. خوشم آمد و مبا مادرم رفتیم و به همسایه گفتیم : ما خواهان لامپ مهتابی کوچک شما هستیم اگر کم مصرف هم باشد . همسایه گفت : ما در خانه لامپ فراوان داریم و اتفاقاً این یکی کم مصرف ترین آن هاست . ما هم چراغ را به خانه آوردیم و حالا هم خانه ما از وجود همین چراغ روشن است .

البته این داستان ربطی به تشکر مادرم از شما ندارد . چون این روزها زیاد برق می رود ، هر وقت برق می رود ، مادرم می گوید : خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزد .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:22 توسط علي رضا لبش |

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:1 توسط علي رضا لبش |