تبليغاتX
لبشخند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:47 توسط علي رضا لبش |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:3 توسط علي رضا لبش |

استاد منوچهر احترامی خالق اثر ماندگار" حسنی نگو یه دسته گل " به دیگر یاران طنزپردازش پیوست . گویا عمران صلاحی ،کیومرث صابری ، احمد شاملو و پرویز شاپور زیاد منتظرش مانده بودند که اینقدر زود ترکمان کرد . آخرین شیطنت استاد بود این گونه رفتن بی خبر، در باران.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:29 توسط علي رضا لبش |

 

 

 با ياد قيصر امين پور

 

كلاس مي رود

تو مي روي

تمام ترم مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار نمره اي

براي پاس كردن سه واحدم

به نرده هاي ترم رفته تكيه داده ام

 

با احترام به فروغ فرخزاد

 

حالم گرفته است

حالم گرفته است

به خوابگاه مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

كسي مرا به استاد راهنما معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني فارغ التحصيلي دعوت نخواهد كرد

به هم اتاقي ام جواد گفتم : ديگر تمام شد

هميشه پيش از آنكه فكر كني مشروط مي شوي

بايد به جاي كارنامه تسليتي بفرستيم

ايمان بياوريم  به آغاز ترم بعد

ايمان بياوريم به سال تحصيلي جديد

به جزوه هاي وا‍ژگون شده بيكار

 من مثل دانشجوي عاشقي كه جزوه ي همكلاسي اش را

ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي به فكر دانشجويان توي پارك نيست

كسي نمي خواهد باور كند دانشجو دارد مي ميرد

كه قلب دانشجو در زير عشق ورم كرده است

كه ذهن دانشجو دارد آرام آرام

 از علم و دانش تهي مي شود

و دانشجو انگار

چيزي مجرد است كه در انزواي كلاس

پوسيده ست

جواد مي گويد :

از من گذشته است

من بار خود را بردم

و كار خود را كردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

يا تخته نرد مي بازد يا پاسور

من خواب ديده ام كه كسي مي آيد

كسي كه مثل استاد راهنما نيست

مثل مدير گروه نيست

مثل معاون دانشجويي نيست

مثل رئيس دانشگاه نيست

نمره را قسمت مي كند

خوابگاه را قسمت مي كند

جزوه را قسمت مي كند

انتخاب واحد را قسمت مي كند

سلف را قسمت مي كند

دانشگاه ملي را قسمت مي كند

من خواب ديده ام

دانشگاه را به خاطر بسپار

دانشجو رفتني است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:27 توسط علي رضا لبش |

پدرم هميشه دوست داشت مهندس بشم . مادرم مي گفت : پسر من بايد پزشك بشه . از آن جا كه من هميشه احترام به پدر و مادر رو واجب مي دونم ، رشته مهندسي گياه پزشكي قبول شدم كه هم مهندس بشم هم پزشك .

پدرم گفت : كاش همون پزشك مي شدي . مادرم گفت : مهندس خالي مي شدي بهتر نبود ؟

روز اول كه وارد دانشگاه شدم ، ديدم يه صف تشکیل شده، كه نه سر داره ، نه ته .

گفتم : اين صفه چيه ؟

يكي گفت : ورودي هستي ؟

گفتم : آره . از كجا فهميدي ؟

گفت : معلومه . اين صف تكثير جزوه اس.

گفتم : هنوز كه سال تحصيلي شروع نشده .

همون يكي گفت : نمي دوني اين صف آخر ترم چه بلبشويي مي شه . سال پيش دو نفر از دانشجو ها از اين صف كارشون به اورژانس رسيد . چهار نفرم رفتند كلانتري ، از همين حالا صف بگير تا آخر ترم بلايي سرت نياد .

رفتم تو صف بیايستم كه يكي ديگه گفت : صف هاي مهم تر هم هست . بيا بريم تا با اون صفا آشنات كنم .

رفتيم اداره آموزش . چهار تا صف بود . گفت : اين صف انتخاب واحده ، اون يكي صف تاييد انتخاب واحده ، سومي صف حذف و اضافه است . چهارمي هم صف تاييد حذف و اضافه است . توي صف اول ، واحد انتخاب مي كني . توي دومي تاييد مي شه . بعد مي فهمي كه ساعت هيچكدوم از واحد ها به هم ديگه نمي خوره . مي ري همه رو حذف مي كني و يه سري واحد جديد اضافه مي كني و اين پروسه دو سه هفته طول مي كشه تا بالاخره به تاييد برسه و تازه اونوقت مي فهمي كه درسي كه انتخاب كردي استاد نداره .

گفتم : توي همين صف بايد بايستم ؟

گفت : بيا بريم يه صف مهمه ديگه .

رفتيم توي يه اتاق با صف هاي متقاطع و متوازي فراوان . گفت : اينجا امور فرهنگيه . اون صف كانون موسيقيه كه با كانون ادبي تقاطع داره . اون يكي كه موازي اين صفه ، كانون فيلم و عكسه كه البته با كانون هنر هاي تجسمي تقاطع داره، كه همه اين ها با كانون قرآن تقاطع دارن كه متوازي كانون هلال احمره . از همه اين ها مهم تر كانون گردشگريه ، كه صفش توي اين صف ها ادغام شده . امسال هم قول دادن كانون ترك اعتياد راه اندازي كنن كه صفش از دل اين صف ها استخراج مي شه . كانون تئاتر هم از يكي از اين صف ها انشعاب پيدا كرده ، كانون گفتگوي تمدن ها هم هست كه داره توي همين صف ها انحلال پيدا مي كنه .

گفتم : عجب !

گفت : تازه كانون ازدواج دانشجويي هم هست كه حاصل جمع اين كانون ها به صف اون كانون مي پيونده .

گفتم : پيوندشون مبارك .

گفت : حالا كم كم به ظهر نزديك مي شيم ، بريم تا يكي از مهم ترين صف هاي زندگي رو نشونت بدم .

رفتيم به سلف سرويس . جلوي سلف چند صف تشكيل شده بود . گفت : صف اول ، صف ژتون غذاست . صف دوم صف بن دانشجوييه . صف سوم ، صف كارت هوشمند غذاست ، كه معرف دانشگاه و دولت الكترونيكيه . صف چهارم ، صف خود غذاست ، كه البته اون هم به شعباتي تقسيم مي شه . بچه هاي سال دومي ، ورودي ها رو تو صف خودشون راه نمي دن . بچه هاي سال سومي ، سال دومي ها رو . بچه هاي فارغ التحصيل هيچكدوم رو . بچه هاي فوق ليسانس از پنجره روبرويي غذا مي گيرند ، بچه هاي دكترا از در پشتي ، گربه هاي سلف هم از ديوار .

گفتم : پس صف ما كجاست ؟

گفت : شما بايد از دريچه كولر وارد بشيد .

صف مهم بعدي صف خوابگاه بود .

توي صف خوابگاه همان يكي ديگر گفت : اينجا خوابگاهه . اتاق هاي يه تخته تا پنج تخته ش ، مال اولياست ، يعني كسايي كه ولي شون اينجا جزو روساست . اتاق هاي پنج تا ده تخته مال اوصياست ، يعني كسايي كه سفارش شدند . اتاق هاي ده تا پانزده تخته مال بنده هاي مخلس خداست ، يعني كسايي كه پدرشون تو كار اختلاسه . اتاق هاي بالاتر از پانزده تخته كه پاي هم اتاقي ت توي دماغ و دهنه تويه مال ما بنده هاي مفلس خداست .

گفتم : عجب صف تو صفيه اين دانشگاه !

گفت : تازه ، صف هاي ديگه اي هم هست كه كم كم خودت باهاشون آشنا مي شي ، مثل صف بوفه ، صف جزوه دادن ، صف عاشقي ، صف فارغ التحصيلي و ...

يكي از پشت سر گفت : آقا برو توي صف .

يكي ديگر گفت : نزن توي صف .

چند نفر داد زدن : هل ندين . صاف شديم توي صف .

مسئول خوابگاه از توي اتاقش گفت : ساعت اداري تموم شد .

يكي از ته صف داد زد : ساعت اداري تموم شد ، چرا صفو به هم مي زنيد ؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:23 توسط علي رضا لبش |

سلام جناب یوزارسیف . ببخشید که در این اوضاع و احوال خشکسالی و پرکاری شما مصدع اوقات شدم . غرض از مزاحمت می خواستم به عرض برسانم ، شما چگونه دلتان می اید دل این زن پیر و مظلوم ، زلیخا خانم را بشکنید و او را در سنین کهنسالی آواره کوه و بیابان کنید . شما می توانید حالا که جناب بوتیفار به دیار باقی شتافته اند ، او را صیغه کنید و دلی را شاد گردانید . همانطور که می دانید تعدد زوجات ایرادی ندارد . من فیلم های دیگر زلیخا خانم را هم دیده ام و باید به عرض برسانم ایشان آنقدر ها هم که در این فیلم نشان داده شده ، خالی از ملاحت و زیبایی نیستند ، حتی در فیلم " شام آخر " یک جوانی که زیباتر از شما بود عاشق و دلباخته ایشان شده بود که در آخر فیلم هم با او ازدواج کرد .

نکته دیگری که می خواستم خدمتتان عرض کنم این بود که تمام کاهنان معبد آمون را هر چه زودتر نیست و نابودشان کنید . دیگر کارهای ابلهانه شان خیلی روی اعصاب است . من هر چند به صدای جناب آنخمائو علاقمند هستم ولی از ضریب هوشی پایین تر از مقوای ایشان هم به ستوه آمده ام .

راستی ازدواج شما را با خانم محجوب و با کمالاتی چون آتنا خانم و وصلت با خانواده اصیل و ارزشمند ایشان را به شما تبریک می گویم و همچنین قدم نورسیده که بسیار هم در تولد عجول بوده اند مبارک باشد .

ضمناً من اعتقاد دارم شما باید بیشتر مواظب اطرافیانتان باشید . به مالک و حاج کریم سوسکه می توان اعتماد کرد ، چون ایشان در فیلم های گذشته شان هم از برادران ارزشی بوده اند ولی از دیگر اطرافیانتان نمی توان اطمینان صد در صد داشت .

سلام مرا به جناب ممبی سابو برسانید و خدمتشان عرض کنید : خوب نیست با پاهای لخت در فیلم ظاهر می شوید . خانواده این فیلم را می بینند و خوبیت ندارد پاهای شما را این گونه ببینند . شما که آدم با کمالاتی هستید و با فوتبالیست ها فرق می کنید . شما چرا ؟

ببخشید که مصدع اوقات شریفتان شدم . مواظب خودتان باشید و اینقدر به خودتان گرسنگی ندهید و خودتان را با سفر های استانی متعدد خسته نکنید .

منزل را سلام برسانید و روی ماه کوچولو را از جانب من ببوسید . مالک و حاج کریم سوسکه و دیگر بازیگران و عوامل فیلم را سلام برسانید و به آقای سلحشور یا همان فرشته مقرب ملک الموت از جانب من خسته نباشید عرض کنید .

زیاده عرضی نیست

باقی بقایتان .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:38 توسط علي رضا لبش |

خبرنگاري در يكي از خيابان هاي شهر تهران از چند نفر در مورد مشاركت اجتماعي با شهرداري  و هویت شهری سوال هايي پرسيده است و آن چند نفر هم جواب هايي داده اند كه در زير مي خوانيم . البته بعد از اين گزارش ، خبرنگار ناپديد شده است و تا به حال هيچ خبر و  اثري از او ديده و شنيده نشده است.

نفر اول:

-         شما تا به حال با شهرداري مشاركت كرده ايد ؟

-         بله ، اگه منظور شما رو درست فهميده باشم ، زياد كردم .

-         چه طور ؟

-         مگه نمي گن ، شهر ما خانه ماست . ما خونه مون رو سال هاست در اختيار شهرداري قرار داديم . نه اجاره مي گيريم ، نه پول پيش . هر كاري هم مي خوان تو خونه ما مي كنن ، تازه عوارض و ماليات هم از ما مي گيرن . مشاركت از اين بيشتر ؟

-         ممنون.نظر شما درباره هویت شهری چیه ؟

-         نظر من خوبه . نظر شما چه طوره ؟

-         ممنون سلام میرسونه . خانم والده چه طورن ؟

-         دعا گو . خدا رو شکر . منزل شما چه طورند ؟

-         منزل صحیح و سالم سرجاشه . شما تو کار آمار مسکن و نفوس هستین ؟

-         بله . از کجا فهمیدین ؟

-         قیافتون خیلی آشنا بود گمانم با مرحوم ابوی بار ها دیده بودمتون . مرحوم ابوی چه طورند ؟

-         خوبن . چند وقت پیش تو خواب دیدمشون . کماکان از درد کمر می ناله .

-         مگه قرصاشون رو نمی خورن ؟

-         به شما چه مگه شما دکترید ؟

-         نه من خبرنگارم .

-         خوب ، خبرنگاریت رو بکن . چرا تو مسائل خصوصی دیگران دخالت می کنی .

-         ببخشید.

 

نفر دوم

 

-         سلام آقا

-         سلام با من بودين ؟

-         بله با شما بودم ؟

-         مطمئنيد ؟ آخه من فقط اينجا نقش رهگذر رو دارم . تو تمام فيلم ها هم همين نقش رو دارم .

-         حالا اين دفعه نقشتون عوض شده . مي خواستم بپرسم تا به حال با شهرداري مشاركت كردين ؟

-         بله من هر روز راس ساعت 9 شب آشغالامون را مي گذارم جلوي در ، ولي هيچوقت شهرداري با ما مشاركت نمي كنه .

-         چطور مگه ؟

-         الان 10 سالي ميشه كه ماموراي شهرداري نيومدن و آشغالا جلوي در خونه ما تلنبار شده .

-         شما مگه كجا زندگي مي كنين ؟

-         تهران و حومه ، البته بيشتر حومه .

-         دقيقاً كجا ؟

-         بيابوناي پاكدشت .

-         خوب نظر شما درباره هویت شهری چیه ؟

-         ما همیشه به چیزایی که توی تهرون د اریم افتخار می کنیم . ما هر وقت می ریم شهرستان از هوای آلوده و ترافیک و جمعیت زیاد تهرون اونقدر تعریف می کنیم که همه  حسرت می خورن . ایندفعه که رفته بودیم شهرستان دیدم با آتیش زدن یکی از مزارع خواستن هوای اونجا رو هم مثل هوای تهرون کنن. سر همه خیابون ها و چارراه ها هم تراکتور و تریلی و نیسان و گاو و الاغ پر کردن که ترافیک ایجاد کنن . برای افزایش جمعیت هم فعالیت های زیادی انجام دادن که چند ماه آینده نتایجش مشخص می شه . در کل زحمت زیادی کشیدن ولی تهران یه چیز دیگه است و ما همیشه به تهرانی بودن خودمون افتخار می کنیم .

-         شما اصلیتتون تهرانیه ؟

-         بله بیش از سه ساله که ما ساکن تهران و حومه هستیم .

-         ممنون

 

نفر سوم

 

-         آقا شما تا به حال با شهرداري مشاركت اجتماعي داشتين ؟

-         بله . من خودم كانديداي شوراي شهر هستم .

-         چه خوب . چه برنامه هايي دارين ؟

-         برنامه زياد داريم . برنامه هاي سياسي ؛ فرهنگي ؛ ورزشي ؛ اجتماعي و تفريحات خاص براي آدم هاي خاص . گسترش انرژي هسته اي ، خصوصي سازي چيزاي عمومي و عمومي سازي چيزاي خصوصي .

-         فكر مي كنيد راي بياريد ؟

-         شصت درصد . از همين تريبون قول مي دم وقتي راي بيارم تمام ماليات هاي كهنه سازي و نو اندازي رو لغو مي كنم .

-         خوب  نظرتون در مورد هویت شهری چیه ؟

-         ما به شهرمون و هویتمون افتخار می کنیم . ما به هر چیزی که قابل افتخار کردن باشه یا نباشه افتخار می کنیم .

-         شما شغلتون چیه ؟

-         من دبیر اجرایی کمیته افتخارات شهری ، منطقه ای ، ملی و فراملی هستم و کلاً به همه چیز افتخار می کنم .

 

نفر چهارم

 

-         شما تا به حال با شهرداري مشاركت داشتين  ؟

-         بله ، مثلاً من هيچوقت از خيابون ها و پياده رو ها رد نمي شم تا خدايي نكرده آسفالت و سنگفرششون خراب نشه . هيچوقت هم از BRT  و اتوبوس هاي شركت واحد و مترو و تاكسي هم استفاده نمي كنم تا يه موقع خدايي نكرده باعث خراب شدن تجهيزات شهرداري نشم .

-         پس چه طوري عبور و مرور مي كنيد ؟

-         با ناراحتي و سختي .

-          يه همچين شهروند خوبي واقعاً اين روز ها به ندرت پيدا مي شه . شما واقعاً فرشته ايد .

-         بله درست فهميديد . من يك فرشته ام . تقريباً هميشه هم از راه هاي هوايي استفاده مي كنم . ديروز هم با يه توپولف تصادف كردم . هواپيما سقوط كرد و همه سرنشيناش مردن .

-         مگه شما اعزرائيليد كه اين همه آدم رو كشتيد ؟

-         بله . دوباره درست حدث زديد . من اعزرائيلم ، الان هم  محل ماموريتم هستم .

-          كمك  ، كمممك ، كمممممك

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:56 توسط علي رضا لبش |

 

این یک نمایشنامه با سه شخصیت است . شخصیت اول مرگ یک جوانک لاغر رنگ پریده ، شخصیت دوم راننده تاکسی یک مرد چاق جا افتاده و تفنگ یک ششلول قدیمی متعلق به یک گانگستر تگزاسی

راننده تاکسی : کجا می رید آقا ؟

مسافر : بورس نیویورک.

راننده تاکسی : شما هم یکی از اون سهامدارای ورشکسته ای ؟

مسافر : نه من مرگم .

راننده تاکسی : توی این وضعیت اقتصادی همه مرگن.

مسافر : ولی من واقعاً مرگم .

راننده تاکسی : شوخیه جالبیه . منم وودی آلنم . خوب مرگ عزیز اوضاع کار و بار چطوره ؟

مسافر : خسته کننده . این روزا سرم خیلی شلوغه . دموکراتا که رای آوردن  یه عده ذوق مرگ شدن ، یه عده دق مرگ . بورس که پایین اومد یه عده سکته مغزی زدن . کارخونه ها که ورشکست شدن یه عده سکته قلبی کردن . خلاصه بلبشویی شده .

راننده تاکسی : گمونم تو یکی از مخالفای سرمایه داری هستی ؟

مسافر : آره . گاهی اوقات دوست دارم برم تو خیابونا و شعار بدم . گاهی می خوام بزنم تمام شیشه های برج تجارت جهانی رو بشکنم . گاهی دوست دارم تمام کفشای کمپانی های تولید کفش دنیا رو بخرم و همه رو به طرف کاخ سفید پرتاب کنم . گاهی می خوام این مجسمه آزادی رو نیست و نابود کنم .

راننده تاکسی : اگه اشتباه نکنم تو باید تروریست هم باشی ؟

مسافر : تروریست چیه مرد حسابی ؟! من مرگم .

راننده تاکسی : آره مرگ خودت منم ترسیدم . خیلی خوب نقش بازی می کنی باید بری هالیوود .

مسافر : اتفاقاً به هالیوودم باید یه سر بزنم . اونجام چن تا کارگردان و تهیه کننده و صاحب چند تا کمپانی بزرگ فیلمسازی هستن که امشب ورشکست می شن .

راننده تاکسی : اوه . رستورانی کافه ای نمی خوای بری ؟ با کسی قرار نداری ؟

مسافر : اتفاقاً چرا توی یه کله پاچه فروشی با مدیر یکی از کمپانی های بزرگ نفتی قرار دارم ، یه کار کوچیکی ام با رئیس یکی از شرکت های تولید لوازم برقی دارم . سهام شرکت هاشون به شدت افت قیمت داشته و امشب سکته می زنن.

راننده تاکسی : اگه تو مرگی ، چرا با ماشین این ور اون ور می ری ؟ خوب پرواز کن .

مسافر : مگه من پرنده ام یا سوپرمن یا اسپایدرمن . من مرگم . پرواز بلد نیستم .

راننده تاکسی : اگه راست می گی کارت شناسایی ت کو ؟

مسافر : کارت شناسایی ام تو کیفم بود . چند دقیقه پیش از این که سوار ماشین تو بشم یه دزد کیفمو زد  .

راننده تاکسی : شهر پر از دزد شده آدم باید بیشتر از اینا مراقب خودش باشه . همه از بیکاری دزدی می کنن. راستی تو کرایتو داری بدی ؟

مسافر : نه . ولی یه جور با هم کنار می یام.

راننده تاکسی : پیاده شو . زود باش .

مسافر : اما من مرگم . یه ولگرد نیستم .

راننده تاکسی: هر کی می خوای باش . من تو این حال و اوضاع به کسی مجانی سواری نمی دم .

مسافر : امیدوارم به زودی زمان مرگت برسه و دوباره همدیگه رو ببینیم .

راننده تاکسی : اگه یه دفعه دیگه با من شوخی کنی با این ششلول دخلت رو می یارم .

مسافر : ولی من با تو شوخی نمی کنم من واقعاً مرگ...

تفنگ : بنگ

مسافر : آخخخ

راننده : احمقه بیچاره .

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 19:12 توسط علي رضا لبش |