تبليغاتX
لبشخند

 

 ۱

 

" بابا خلبانم اومد ، برم عروسكمو بهش نشون بدم . "

دخترك عروسك به دست به سمت پشت بام دويد .

زن در آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها ي ناهار بود .

دخترك عروسكش را به سوي آسمان گرفت .

هواپيما شهر را بمباران كرد .

خلبان در راه برگشت دلش برايش دخترش تنگ شد .

 

۲

 

در آمريكا با هم آشنا شده بودند . مرد اهل سردشت بود و دانشجوي دكتراي شيمي .

زن اهل حلبچه بود و دانشجوي فوق ليسانس ميكروبيولو‍ژي .

قرار شده بود اول بروند حلبچه ، بعد توي سر دشت عروسي بگيرند .

نمي دانستند چند ماه ديگر قرار است جنگ بشود .

 

۳

 

هواپيما سقوط كرد .

-         تو كي هستي ؟ مثل اين كه غريبه اي ؟

-         من خلبان همين هواپيمايي هستم كه سقوط كرد

-         همون كه ما رو بمباران كرد ؟

-         آره . من اين شهر رو نمي شناسم اگه ممكنه كمكم كن .

-         باشه . بذار اول زن و بچه هام از زير آوار بيرون بيان بعد با هم مي ريم .

-         من واقعاً متاسفم كه ... .

-         مهم نيست . جنگه ديگه . پيش مي ياد .

زن و دو بچه كوچك از زير آوار هاي يك خانه بيرون آمدند و با مرد و خلبان به راه افتادند . 

 

۴

 

تلويزيون گفت : 19 درصد سود علي الحساب بالاترين سود سپرده گذاري .

مرد فكر كرد : چند درصد زيان بدني؟

بعد تلويزيون را خاموش كرد . پاهاي مصنوعي اش را در آورد و به رختخواب رفت .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:42 توسط علي رضا لبش |

 شنبه :

امروز بعد از آرايش البته در حد موازين به بهانه مدرسه از خانه بيرون زدم . در راه فروشنده سوپر ماركت محل تا مرا ديد ، بي مقدمه از من خواستگاري كرد . گفتم : اولاً خواستگاري رسم و رسوم خودش را دارد . ثانياً : بنده مي خواهم درسم را ادامه بدهم ، و همانطور كه مستحضريد الان هم دارم مي روم مدرسه . ثالثاً : وضع مالي شما چه طور است؟  رابعاً بر فرض اگر من قبول كردم و زن شما شدم و يك موقع با هم دعوايمان شد منو با چي مي زني ؟

فروشنده گفت : اولاً آن رسوم ورسوم مال قديم بود . الان دختر و پسر بايد خودشان تصميم بگيرند . ما براي خودمان يك پا روشنفكريم . ثانياً من اجازه مي دهم بعد از ازدواج هم به تحصيل ادامه بدهيد . خود من هم آنقدر ها كه فكر مي كنيد  بيسواد نيستم . دكتراي تخصصي مديريت ادارات بدون مدير را دارم البته دكترايم هم تقلبي و افتخاري آكسفورد نيست ، اصل دانشگاه آزاد دورآباد سفلي است . الان هم چون هيچ اداره بدون مديري وجود ندارد و شكر خدا مملكت پر از مديران لايق است ، بيكار مانده ام و به شغل شريف بقالي مشغولم كه البته در آمدش هم خوب است از شب تا صبح قيمت ها دوبرابر مي شود و گاهاً بيشتر . اما در مورد سوال آخرت بدان و آگاه باش كه من زن قبلي ام را هم با سنگ ترازو مي زدم .

گفتم : زن قبلي ؟ مگر شما زن داشتيد ؟

گفت : بله ، دو تا كه خدا را شكر هر دو مردند .

پا به فرار گذاشتم .

 

يكشنبه :

امروز در راه برگشت از مدرسه قصاب محل از من خواستگاري كرد . گفتم : اول بگو اگر زنت بشوم ، منو با چي مي زني ؟ بعد سوال هاي بعدي ام را مي پرسم . گفت : سوال بعد . من غلط بكنم روي زنم دست بلند كنم .

گفتم : حالا اگر عصباني بشوي . گفت : من عصباني نمي شوم . سوال بعد . گفتم : آدميزاد است ديگر اگر خيلي عصباني بشوي ؟ گفت : محال است . گفتم : حالا فرض كنيم . گفت : فرض محال ، محال است . گفتم : ... گفت : ... تا با عصبانيت چاقويش را به طرفم پرت كرد و با ساطورش دنبالم كرد .

 

دوشنبه :

امروز در راه مدرسه به يك جوان خوش تيپ دانشجو ، كه به خاطر جثه كوچكش ، دوستانش آقا موشه صدايش مي كردند، برخوردم . آقا موشه از من خواستگاري كرد . من گفتم : اگر ما با هم ازدواج كرديم و يك موقع با هم دعوايمان شد ، منو با چي مي زني ؟

آقا موشه گفت : با مداد نرم طراحي B4  . خيلي رومانتيك به نظر مي رسيد . يك دل نه صد دل عاشقش شدم و در راه مدرسه  گشت ارشاد ما را ارشاد كرد و ما به خوبي و خوشي ازدواج كرديم .

 

سه شنبه :

امروز به آقا موشه گفتم به فكر آب و نان و مسكن و قبض برق و گاز و تلفن باشدوگرنه در راه مدرسه يك سر به دادگاه خانواده مي زنم و مهريه ام را به اجرا مي گذارم . آقا موشه هم رفت تا يك كار آب و نان دار پيدا كند .

 

چهارشنبه :

امروز آقا موشه رفت سر كار . مشاور مبارزه با اختلاس و سوء استفاده از عناوين و مشاغل دولتي و غير دولتي منطقه زور آباد  شده است . امروز وقتي مي خواستم به مدرسه بروم اين خبر را شنيدم .

 

پنج شنبه :

امروز آقا موشه را به جرم جعل اسناد و عناوين و اختلاس و سوء استفاده از مشاغل دولتي و غير دولتي دستگير و زنداني كردند . من هر روز در راه برگشت از مدرسه به ملاقاتش مي روم .

 

جمعه :

 آقا موشه امروز در زندان تمام كساني كه در اين اختلاس دست داشتند را لو داد . رئيس مبارزه با اختلاس و سوء استفاده زور آباد هم در واكنش به اين اقدام آقا موشه اعلام كرد يك آشي برايش بپزم كه يك وجب روغن داشته باشد .

 

جمعه هفته بعد :

آقا موشه امروز در آشي كه رئيس مبارزه با اختلاس و سوء استفاده زور آباد برايش پخته بود ، افتاد و بعد از غرق شدن ، پخته شد . من هم به خاطر همين تصميم گرفتم براي رفتن به مدرسه سياه بپوشم . همه سوسك هاي دنيا هم يه خاطر همين سياه پوشند .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:8 توسط علي رضا لبش |