به ياد كساني كه خاطراتي دوست داشتني در يادم دارند :
سرهنگ مرادي : دب به خير گردان (صبح به خير گردان منظور ايشان بود )كه اين دب را به دب هاي اصغر و اكبر اضافه كردند .
سروان چراغي : توجيهات و مثال هاي به ياد ماندني اش : شب به دليل سردي هوا صدا بهتر پخش مي شود . مورچه هاي گورلين . زندگي جمعي زنبور ها . مثال آب براي بچه هاي ابتدايي كه بايد فواره را نشانشان بدهيم تا آن ها بنويسند آب و ...
ستوان دوم نجفي : تمامش كن . اسلحت به ضامن نباشه كارت دارم . مي داني كه مي تانم .
سروان جوادي : دعاي فرج
بچه هاي دهكده واريكو كه از شماره هاي 109 تا 120 بودند .
و باقي ماجرا در پست بعد.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:53 توسط علي رضا لبش
|
یه حلزونه خیلی به خودش می پیچید. گفتن : چته ؟
گفت : دارم می پیچم.
گفتن : چرا ؟
گفت : مده . همه یه جوری می پیچونن . ما هم اینجوری می پیچیم.
گفتن : پس بپیچ تا بپیچونیمت.
از اون به بعد همه حلزونا پیچیده به دنیا می آن.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:44 توسط علي رضا لبش
|
الان اومدم مرخصي ميان دوره . دارم فكر مي كنم پادگان جاي بهتري براي زندگيه . مي خوام برگردم . اونجا هيچ چيزي براي فكر كرئن بهش وجود نداره . خسته شدم از فكر كردن . مي خوام چند روزي مخم تعطيل باشه . خوش به حال ديوونه ها . حالا مي فهمم چه حالي مي كنن .
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:10 توسط علي رضا لبش
|