تبليغاتX
لبشخند
داستان از آن جا شروع شد كه غضنفر ، سكينه را در طويله ديد و يك دل نه ، صد دل عاشق شد و اين دو بيتي را سرود و براي سكينه فرستاد
نهان و بي صدا بردي دلم را
شبانه ، در خفا بردي دلم را
تمام دل ز عشقت بو گرفته
طويله يا خلا بردي دلم را
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:22 توسط علي رضا لبش |

به گنجشك ها گفتم :
هواي برفي براي جفت گيري مناسب نيست
و دست هايم دارند عادت مي كنند
دست هايم دارند به انگشت هاي كسي عادت مي كنند
و مي ترسم
به اندازه جهان بزرگ شوم
به اندازه جهان غمگين شوم
زلالي گنجشك ها را نفهمم
اندوه بچه گنجشك ها را نفهمم
من كه عاشق شده ام خوب مي فهمم
دست هايم دارند به انگشت هاي كسي عادت مي كنند
دست هايم دارند پير مي شوند
و اين گنجشك ها براي جفت گيري مناسب نيستند
 اين گنجشك ها كه به اندازه ما بزرگ شده اند
اين گنجشك ها
به گنجشك ها گفتم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:34 توسط علي رضا لبش |

با پارو چوب توي آستين برف مي كنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:2 توسط علي رضا لبش |

تمام آرزو هاي آدم برفي با آمدن بهار نقش بر آب شد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:30 توسط علي رضا لبش |