تبليغاتX
لبشخند
به ياد كساني كه خاطراتي دوست داشتني در يادم دارند :
سرهنگ مرادي : دب به خير گردان (صبح به خير گردان منظور ايشان بود )كه اين دب را به دب هاي اصغر و اكبر اضافه كردند .
سروان چراغي : توجيهات و مثال هاي به ياد ماندني اش : شب به دليل سردي هوا صدا بهتر پخش مي شود . مورچه هاي گورلين . زندگي جمعي زنبور ها . مثال آب براي بچه هاي ابتدايي كه بايد فواره را نشانشان بدهيم تا آن ها بنويسند آب و ...
ستوان دوم نجفي : تمامش كن . اسلحت به ضامن نباشه كارت دارم . مي داني كه مي تانم .
سروان جوادي : دعاي فرج
بچه هاي دهكده واريكو كه از شماره هاي 109 تا 120 بودند .
و باقي ماجرا در پست بعد.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:53 توسط علي رضا لبش |

یه حلزونه خیلی به خودش می پیچید. گفتن : چته ؟

گفت : دارم می پیچم.

گفتن : چرا ؟

گفت : مده . همه یه جوری می پیچونن . ما هم اینجوری می پیچیم.

گفتن : پس بپیچ تا بپیچونیمت.

از اون به بعد همه حلزونا پیچیده به دنیا می آن.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:44 توسط علي رضا لبش |

الان اومدم مرخصي ميان دوره . دارم فكر مي كنم پادگان جاي بهتري براي زندگيه . مي خوام برگردم . اونجا هيچ چيزي براي فكر كرئن بهش وجود نداره . خسته شدم از فكر كردن . مي خوام چند روزي مخم تعطيل باشه . خوش به حال ديوونه ها . حالا مي فهمم چه حالي مي كنن .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:10 توسط علي رضا لبش |

امروز مرخصی بیمارستان گرفتم.

قلبم درد می کرد.

دکتر نوار قلب گرفت. گفت :دلت تنگ شده.

گفتم : این رو که خودم می دونم. بگو برای کی؟

گفت : نوار چیزی رو نشون نمیده. برو اکو بگیر .

به خودم گفتم : کی تو دل من داره داد می زنه که باید صداش اکو بشه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:52 توسط علي رضا لبش |

دو سه ساعتی مرخصی تو شهری داشتم این پست رو از کرمانشاه نوشتم.

خره رفت سربازی سرش رو کچل کردند موهاش رو با موحتویات مغزش ریختند دور .

به قول عمران عزیز حالا حکایت ماست .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط علي رضا لبش |

سگه می خواست پاورقی نویس بشه.

خیلی پاورقی نوشت ولی به هیچ جایی نرسید.

چون پای ورق دیگران می نوشت .

نتیجه اخلاقی:

هیچوقت پای ورقی کس دیگه ننویس

هیچوقت پای ورقت کسی رو نذار

هیچوقت کسی رو نذار پای ورقت دست بزنه

هیچوقت ورق پای خوردت رو به کسی تعارف نکن

هیچوقت ورق تو پای کس دیگه نذار

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:20 توسط علي رضا لبش |

يه روز حيووناي جنگل به يه حاكم قد كوتاه راي دادند.
حاكم همه حيووناي قد بلند رو اصلاح كرد.
دفعه بعد حيووناي جنگل به يه حاكم قد بلند راي دادند.
حاكم همه حيووناي قد كوتاه رو بيرون كرد.
اين شد كه جنگل جاي بهتري براي زندگي شد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:18 توسط علي رضا لبش |

يك كرم و يك ماهي گير رفتند ماهي گيري
ماهيگير رفت سر رودخونه تا ماهي بگيره
كرم رفت ته رودخونه تا ماهي بگيره
كرم يك ماهي گرفت
ماهي گير هم يك ماهي گرفت
ماهي هم يك كرم گرفت
هر سه خوشحال شدن از اينكه همديگر رو گرفتن.
نتيجه اخلاقي :
1- هميشه از اينكه كسي رو گرفتيد خوشحال نشيد .شايد اون شما رو گرفته باشه .
2- تو هم ما رو گرفتي ها .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط علي رضا لبش |

يه خره خيلي دروغ مي گفت .اسمش رو گذاشتن چوپان دروغگو.
چوپان دروغگو ازش به جرم جعل عنوان و مشاغل ازش شكايت كرد.
از خره پرسيدن : اين خبر درسته كه چوپان دروغگو ازت شكايت كرده؟
گفت : اين بزرگترين دروغيه كه شنيدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:32 توسط علي رضا لبش |

دو تا آهو رفتن به صحرا براي عاشقيت
دو تا شير رفتن به صحرا براي شكار دو تا آهو
دو تا آدم رفتن به صحرا براي شكار دو تا شير
دو تا اعزرائيل رفتن به صحرا براي شكار دو تا آدم
خوش به حال كركسا و لاشخورا كه هميشه دنيا به كامشونه.

گول خورديد ايندفعه هم پايان خوش داره داستان.
هيچكدوم اينها به مقصودشون نرسيدن، به جز اعزرائيلا كه كركسا و لاشخورا رو شكار كردن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:29 توسط علي رضا لبش |