تبليغاتX
لبشخند

دو پیرمرد با کلاه و عصا و لباس فرم یکسان زیر کرسی نشسته اند و به تحلیل اتفاقات روز می پردازند. هر دفعه این دو پیرمرد با کرسی شان از یک مکان خاص سردر می آورند و درباره معضلات آن مکان یا شغل صحبت می کنند. یکی از پیرمردها از وسایل جدید و امروزی از جمله پلیر و لپ تاپ استفاده می کند و پیرمرد دیگر کاملا از این مسائل بی اطلاع است. این پیرمردها از جاهای مختلف از جمله: چاپخانه،  کافی شاپ، بیمارستان، وسط خیابان، داخل استخر، اتاق مسئولان، سینما، وسط زمین فوتبال یا داخل رختکن، استودیو ضبط موسیقی، برنامه های مختلف تلویزیونی، کتاب فروشی، کتاب خانه، دانشگاه، مدرسه و ... سر در می آوردند و در گفتگو با یکدیگر زیر کرسی به نقد معضلات شهری می پردازند.

داخلی-روز – کافی شاپ:

نمای بسته از دو پیرمرد که زیر کرسی نشسته اند. ما فقط دو پیرمرد و کرسی را می بینیم. یکی از آن ها هدفون به گوش دارد و موسیقی گوش می دهد و با موسیقی سرش را به اطراف و بالا و پایین می اندازد. شبیه جوانی که یک موسیقی پاپ گوش می دهد.گاهی با عصای خود ادای گیتار هم در می آورد.

پیرمرد اول دستش را جلوی صورت پیرمرد دوم تکان می دهد . گویا می خواهد او را از خواب یا حالتی که در آن است خارج کند.

پیرمرد اول: هی با توام .

پیرمرد دوم : چی می گی؟

پیرمرد اول: اون قار قوزک رو از روی گوشات بردار تا بشنوی.

پیرمرد دوم ( هدفون را از روی گوشهایش بر می دارد) : اه . ضد حال . تازه داشتیم فاز می گرفتیم. چی می گی حالا؟

پیرمرد اول: می گم ما کجاییم؟

پیرمرد دوم: همینجا زیر کرسی.

پیرمرد اول: هوا سرده؟ یا استخونات درد می کنه؟

پیرمرد دوم: نه . همه چی آرومه. من چقدر شل مغزم.

پیرمرد اول: پس چرا از زیر کرسی نمی آییم بیرون؟

پیرمرد دوم: چون نمی تونیم . تازه این کرسی واسه خیلی از دردا دواست.

پیرمرد اول: مثلا واسه مشکل بیکاری ام دواست؟

پیرمرد دوم : چرا نیست . الان مگه ما سر کار نیستیم ؟ مگه خیلیا با این کرسی سر کار نیستن؟

پیرمرد اول: یعنی مشکل گرونیم حل میکنه؟

پیرمرد دوم: مگه چراغ جادوئه؟ ولی من خودم یه راه حلی واسه مشکل گرونی پیدا کردم.

پیرمرد اول : چه راه حلی؟ بذار حدس بزنم؟ تو جیب جا میشه؟

پیرمرد دوم : بستگی به جیبش داره.

پیرمرد اول: چند حرفیه؟

پیرمرد دوم : چی؟

پیرمرد اول: بابا . آلزایمر. این راه حلت دیگه.

پیرمرد دوم : راه حل من حرف نداره.

پیرمرد اول: مسخره کردی منو مگه بیست سوالی بازی می کنیم. بگو دیگه.

پیرمرد دوم: تصمیم گرفتم برم از جایی که مسئولین خرید می کنن. خرید کنم. دیدی که همیشه می گن تو محله ما همه چیز ارزونه. گرونه شایعه است.

پیرمرد اول: ها. باریک الله به مغز شلت.چرا به فکر خودم نرسید. حالا کجا هست؟

پیرمرد دوم: چی؟ تو جیب من؟ من چه می دونم؟دوباره تو یه چیز گم کردی اومدی سراغ من؟

پیرمرد اول: حواست کجاست؟ محله مسئولین رو می گم کجاست؟

پیرمرد دوم :زرنگی ها؟ آقا زرنگه  اگه می دونستم که اینجا نبودم .می رفتم خرید.

پیرمرد اول: پس کی میدونه؟

پیرمرد دوم: هیچکی. خودشونم نمی دونن.

پیرمرد اول: حالا ولش کن. بیا یه دست گل کوچیک بازی کنیم.

پیرمرد اول: باشه. ولی اول توپ دست من باشه.

پیرمرد دوم: شیر یا خط می کنیم.

پیرمرد اول: باشه. سکه داری؟

پیرمرد دوم: سکه کجا بود تو این گرونی؟ من سکه از کجا بیارم؟

پیرمرد اول : باشه توپو می ندازیم بالا هر کی گرفت اول بازی می کنه.

پیرمرد دوم: باشه.

دو پیرمرد زیر کرسی جنبش و جوش هایی می کنند که مثلا فوتبال بازی می کنند.

ناگهان توپی از زیر کرسی بیرون می افتد و نمای کلی یک کافه را می بینیم.توپ به سمت یکی از میزهای داخل کافه می رود که دو نفر پشت آن نشسته اند و قهوه می خورند.

پیرمرد اول: آقا توپ ما رو می دی؟

یکی از دو نفر پشت میز توپ را بر می دارد.

همان نفر: برید در خونه خودتون بازی کنید یه بار دیگه توپتون بیافته اینجا پاره ش می کنم.

توپ را به سمت پیرمردها قل می دهد. پیرمردها دوباره توپ را زیر کرسی می گذارند و مشغول فوتبال می شوند.

میهماندار کافه وارد می شود.

میهماندار:آقایون چی میل دارید؟

پیرمرد دوم : پیشنهاد خودتون چیه؟

میهماندار کافه: اینجا شیوید گلاسه هاش حرف نداره . می خوایید امتحان کنید؟

پیرمرد دوم:نه . من امتحان نمی دم. من از امتحان می ترسم.هیچی نخوندم.(به پیرمرد اول اشاره می کند) اول این امتحان بده.

پیرمرد اول: اِ.زرنگی. میخوای از روی دست من تقلب کنی؟ به خاطر امثال شماست که ما به اینجا رسیدیم.

پیرمرد دوم : به کجا رسیدیم؟

پیرمرد اول: الان تهرونیم. چند ساعت دیگه می رسیم کرج.

پیرمرد دوم: اون قدیما که این جوری نبود. یادته با بچه محلا صبح پیاده راه می افتادیم. شب می رسیدیم کرج، همش با چقدر با دوزار . چلوکباب و دیزی ام می خوردیم.

پیرمرد اول تکان تکان می خورد به حالت رعشه می افتد.

پیرمرد دوم: چت شد. دوباره یاد قدیم افتادیم تو سکته زدی؟

پیرمرد اول: نه بابا. گوشیم رو ویبره است.

به زور گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد و تلفن را جواب میدهد.

پیرمرد اول: سلام.باشه. گوشت بگیرم؟ نه خانم این کارا مال دوره جوونی بود. من دیگه توانش رو ندارم. گوشت گوسفند خریدن و این جلف بازیا به ما نمی یاد. باشه همون دوکیلو بادمجون رو می گیرم.

پیرمرد اول: چه انتظارایی از آدم دارن. می بینی؟

پیرمرد دوم: آره. ولی خوب نمی بینم. چشمام آب مروارید آوردن. نگاه کن این چشم چپم بزرگتر از این راسته می بینه.

پیرمرد اول: تو از اولشم چشم نداشتی منو ببینی.

میهماندار کافه: آقایون چی می خورید؟

پیرمردها: ما. هیچی. ما فقط داشتیم از اینجا رد می شدیم.گفتیم کرسیمونو بیاریم بذاریم اینجا یه کم استراحت کنیم.اشکال داره؟

میهماندار: نه . هیچ اشکالی نداره. ولی فکر می کنم ماماناتون دارن صداتون می کنن.

پیرمردها ( دور و بر خود را نگاه می کنند): باشه الان میریم. به مامانامون نگی اومده بودیم اینجا میخواستیم کافی شاپ بخوریما.باشه؟

میهماندار: باشه. زود برید خونه. الان شب میشه، هوا تاریک میشه.

پیرمردها: باشه. نگی ما داشتیم تو کوچه فوتبال بازی می کردیما.

پیرمردها هراسان در حالی که دور و بر خود را می پایند بلند می شوند و کرسی شان را جمع می کنند و می روند.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:49 توسط علي رضا لبش |

دانشجو:

صاحب آرزوهاي بر باد رفته ، بي خانمان ، آس و پاس  ، كسي كه تا صبح بيدار است و تا شب خواب. كسي كه سر كلاس فقط چرت مي زند ، ساعتش را نگاه مي كند و هر از گاهي با خميازه مي گويد: استاد خسته نباشيد. كسي كه هر ترم فقط 4 واحد پاس مي كند آن هم ولولوژي.بعضیا داغشو دوست دارن.

 

جديد الورود:

 تازه نفس. گيج. كسي كه به طور متناوب نسبت به آينده اميدوار و نا اميد مي شود. كسي كه از استاد راهنماي خود سراغ سالن غذاخوري را مي گيرد. صفر كيلومتر. كسي كه چندان با حل المسائل ها آشنايي ندارد. كسي كه سر همه كلاس ها حاضر مي شود.کسی که هنوز با کاربردهای اصلی دانشگاه آشنا نیست.جدایی نادر از بی بی اش.

 

فارغ التحصيل:

 فسيل، استخدام رسمي شركت ايران ول، كسي كه نسبت به تمامي امراض واكسينه شده. عاقبت به خير ! بر باد رفته. از اين جا رونده، از اونجا مونده. در حسرت اشتغال و ازدواج. كوله بار تجربه بر دوش. آينه عبرت پشت كنكوري ها.جایی برای پیرمردها نیست.

 

شب امتحان :

شبي كه خرج زيراكس دانشجويان بالا مي رود. شب توبه. شب مي خواهم زنده بمانم. شبي كه كاش هرگز صبح نشود. شبي كه خواب در آن شب حرام است. شبي كه به اندازه يك ترم مي ارزد. شبي كه همه آرزو مي كنند در درازي به گیسوی يار ماند و به بلندی شب يلدا.توبه نصوح.

 

پاس :

 لغتي كه آرزوي شماست تا پايان ترم در مورد تمامي دروس اخذ شده تان به كار ببريد. رفتاري كه در هنگام ثبت نام و فارغ التحصيل شدن از مسئولين سر مي زند. رفتاري كه در فوتبال خوب محسوب مي شود و در ادارات عرف. لغتي كه شما را از مشروطي دور مي كند. كلمه اي كه از نظر زيبايي شناختي با بله عروس قابل مقايسه است.می خواهم زنده بمانم.

ده :

عددي منصوب به ناپلئون. گاهي وقت ها آرزوي خيلي هاست. تقريباً مساوي بيست. عددي كه خيلي خيلي بزرگتر از 99/9 مي باشد و اصلاً قابل مقايسه نيست. زيبا ترين عدد براي بسياري از دانشجويان. عشق دانشجويان شب امتحاني. عدد اشک ها و لبخند ها

 

گربه هاي دانشگاه :

اولين فدائيان غذاي سلف سرويس، موش آزمايشگاهي آشپز، كسي كه بيشتر از خيلي از دانشجويان پسر سيبيل دارد، قشر تحصيل كرده دانشگاه، كسي كه براي ورود به دانشگاه كنكور نداده است. دارنده phd در ميان حيوانات.کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد.

تقلب:

چيزي كه برايش تمام دستت را فدا مي كني، آنچه نياز لباس به جيب و درز را بيش از پيش گوشزد مي كند. جربزه سنج، پرنده كوچك خوشبختي، وجدان سنج مراقبان، معامله پاياپاي با آبرو.بر باد رفته.

 

جزوه:

 چیزی که به قصد عمل خیر بین دانشجویان رد و بدل می شود. از نظر مشکل گشایی قابلیت رقابت با گره زدن سبزه در روز سیزده به در را دارد.دختران دم بخت آن را تمیز و خوش خط می نویسند. کسانی که به دنبال آن می روند توسط صاحب جزوه بلعیده می شوند. پس از خواندن بسوزان.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:26 توسط علي رضا لبش |

فردا سه شنبه ساعت 4 و نیم جلسه نقد کتاب مرثیه ای برای گمگشتگی سروده علیرضا لبش یعنی خود خودم که توسط دفتر شعر جوان چاپ شده با حضور شهرام میرشکاک و کمال شفیعی در سرای اهل قلم: خ اتقلاب. خ فلسطین جنوبی. ک خواجه نصیر. پلاک ۲ جنب آموزشگاه زبان کیش دختران برگزار می شه. خوشحال میشم شما رو هم ببینم.منت می ذارین اگه بیاین.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:12 توسط علي رضا لبش |

 

از صبح به چیدن کتاب ها در قفسه مشغول هستیم . اوستایمان می گوید : آن کتاب های نان و آب دار را جلوی چشم بچین و آن کتاب هایی که نه خیر دنیا و آخرت برای نویسنده شان دارند نه برای ما ، آن پشت و پسل قایم کن. پپه هایی که اینها را می خوانند خودشان می روند پیدایشان می کنند . ما فکر می کنیم کتاب ها هم خوشبخت و بدبخت دارند . بعضی هایشان آنقدر مشتری دارند که خدا می داند و بعضی هایشان که از سر و ریختشان معلوم است نویسنده هایشان حداقل دیپلم دارند ، هیچکس سراغشان نمیرود.

این را به اوستایمان می گوییم . اوستایمان می گوید : ما مرده شور هستیم. بد و خوب را باید آب کنیم . همین موقع که ما و اوستایمان در حال گفتمان فلسفی و ریخت شناسی کتاب هستیم ، یک دختر و پسر وارد کتاب فروشی می شوند ، پسره می گوید : کتاب عاشق شدن در دقیقه نود را دارید ؟

بعد یواش در گوش دختره می گوید : این بهترین کتاب فلسفی است که تا به حال خوانده ام حتی از کتاب های ر.ا و ف.ر هم بهتر است  ، من زیاد کتاب می خوانم ولی این یک چیزه دیگه است . ما می گوییم : آن کتاب را نداریم . پسر چهره اش در هم می رود می گوید : خوب کتاب صد و پنجاه ثانیه تا عشق را چی ؟ و به دختر می گوید : تاثیر این یکی کمتر است مثل آن یکی معجزه نمی کند ولی تاثیرش طولانی تر است . ما می گوییم : آن را هم تمام کرده ایم . دختر می گوید : کتاب «پسرها درباره دخترها چه چیزی می داند که نباید بدانند و چه چیزی نمی دانند که باید بدانند» را دارید ؟ وبعد در گوش پسره می گوید : این کتاب شاهکار روانشناسی مدرن و پست مدرن است . حتماَ باید بخوانی . ما می گوییم با عرض معذرت این شاهکار را هم پیش پای شما تمام کردیم . صورت هایشان در هم می رود و می گویند : مردم را مسخره کرده اید .کتاب فروشی یتان را جمع کنید . وقتی سه تا از شاهکارهای مهم تاریخ ادبیات، فلسفه و روانشناسی عشقی را ندارید، بیخود کرده اید کتاب فروشی راه انداخته اید و بعد می خواهند کتاب فروشی را به نشانه اعتراض ترک کنند که اوستایمان می پرد وسط و می گوید : چند دقیقه صبر کنید ، الان جورش می کنم ، بعد به ما می گوید : بپر از جواد عشقی ، همه این شاهکارها را بگیر و بگو شاهکار جدید هم دارد بدهد، بجنب تا مشتری نپریده . ما هم جلدی می رویم مغازه جواد عشقی . جواد آقا می گوید : این کتاب ها که تو می خواهی  زیر زمینی هستند . خواهان زیاد دارند ولی محض روی گل اوستات می دهم ببری . بعد می رود زیرزمین کتاب ها را می آورد و به ما می دهد . ما هم خوشحال از اینکه در حال گسترش فرهنگ عمومی مطالعه هستیم کتاب ها را به دختر و پسر می رسانیم و آن ها خوشحال راهی خانه می شوند .خدا پدر این جواد آقا عشقی را بیامرزد که به فرهنگ این کشور خدمت می کند .

توی کتاب فروشی نشسته ایم دو تا خانم مسن وارد مغازه می شوند و دنبال کتاب های کنکور می گردند. از آن جایی که ما آدم فضولی نیستیم به حرف های خصوصی شان که در گوش همدیگر  داد می زنند توجهی نمی کنیم تا بفهمیم اولی به دومی می گوید : خواهر ! میگن رشته هنری بهتره .پسراش رمانتیک ترن .

دومی جواب می دهد : ماتیک ترن ؟! من پسر ماتیکی می خوام چیکار؟!

اولی می گوید : نه خواهر . رمانتیک تر . دومی می گوید : شوهر رمانتیک می خوام چیکار. شوهر باید کاری باشه . این شوهر قبلی گور به گور شدم هنری منری بود دیگه . خیر سرش نقاش ساختمان بود . چه گلی به سرم زد؟ نه خواهر. رشته مهندسی خوبه . می خوام مهندسی قبول بشم . ما می خواهیم دخالت کنیم ولی اوستایمان مانع می شود و می گوید : بگذار این دوشیزه ها تو انتخاب رشته آزاد باشن .

بعد دوتا خانم با لباس های سفید و کلی سنگ ها رنگی که آویزان گردنشان شده وارد کتاب فروشی می شوند و دنبال چیزی به اسم انرژی می گردند.

اولی می گوید : استاد کامبیز گفته : کتابای سفید انرژی دارن ، سعی کنید کتابای سفید بخونید.

دومی جواب می دهد : استاد پریسا این اعتقاد رو نداره .استاد پریسا می گه : فقط رنگ آبی آرامش بخشه ، منم کل کتابای کتابخونه ام آبیه . چند تا کتاب به اندازه قطر 70 سانتیمتر کم دارم تا کتابخونه ام تکمیل بشه . استاد پریسا می گه : این سیاهی های داخل کتاب انرژی منفی داره . داخل کتابا باید سفید باشه تا مغزمون پر از انرژی مثبت بشه .

اولی می گوید : بابا این پریسا رو ول کن بیا سر کلاسای مدیتیشن استاد کامبیز ، ما تمام خونمون رو با متد فنگشویی استاد کامبیز طراحی کردیم . انرژی داره از در و دیوار به ما یورش میاره . خیلی هم کلاس داره. همه وسایلمون رو انداختیم دور . فقط یک موکت سفید وسط خونه پهنه . هر کی میاد تو خونه انرژی مثبت تنفس می کنه .

 ما خواستیم برویم و آدرس این فنگ شویی را از آن خانم بگیریم تا ما هم فرش هایمان را بدهیم
آنجا بشویند تا فرشهایمان کمی روشن شوند ، اوستایمان زودتر پرید و آدرس منزل شان را گرفت تا در اسرع وقت برود سر وقت اسباب و اثاثیه شان .

اوستایمان که با خانم ها بیرون رفت ، دو پسر جوان وارد کتابفروشی می شوند که کلاً شاد هستند از ما می پرسند : کتاب های طنز چی دارید ؟

ما می گوییم : چرند و پرند دهخدا هست .

آن ها می گویند : چرت و پرت نه . کتاب های خنده دار می خواهیم . مثل سریال خوش نشین ها و فیلم اخراجی ها و افراطی ها . از همین ها که جدیدا ً هم بلوتوث می کنند خوب است مثل هالو و یارو و این ها که توی جمع با بچه ها بخوانیم و بخندیم.

ما می گوییم : داریم اما زیر زمینی است . بعد از زیر زمین چند تا کتاب برایشان می آوریم .

آن ها می روند و ما می نشینیم و یک قهوه قند پهلو برای خودمان می ریزیم تا بخوریم که یک خانم و آقای جوان که به زور کنار هم راه می روند وارد مغازه می شوند .

آقا می گوید : کتاب مردان ونوسی و زنان زیر زمینی  را دارید ؟

ما می گوییم تمام کرده ایم .

خانم می گوید : زنان بدون مردان را چی ؟

ما می گوییم این یکی را داریم .

آقا می گوید : جرات داری آن کتاب منحرف را بیاور .

ما می ترسیم و کتاب را نمی آوریم . خانم می گوید : به اینجام رسیده و بعد گلوی خود را نشان می دهد و بعد اضافه می کند : همین امروز می رم طلاقت می دم . آقا می گوید : تا وقتی زن منی اجازه نمی دم از این کتابای بی ناموسی بخونی. زن هم مگه بدون مرد میشه . خانم می گوید : وقتی طلاقت دادم می فهمی . آقا می گوید : تو اشتباه می کنی یا یک چیزی می خوری یا کار دیگری در همین مایه ها می کنی که با ضربه کیف خانم نقش زمین می شود .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 14:18 توسط علي رضا لبش |

 

«اگر شعر می‎خواهد پیشرو و درجه یک باشد، اگر می‎خواهد در آینده پر و بال بگیرد، باید دیوار بین شعر و کار دشوار بشری را از میان برداریم و آن را به عنوان یک کار آسان نگاه نکنیم. شاعر هیچ راهی ندارد، یا باید نوشتن را رها کند یا شعر را به منزله‌ی یک کار حرفه‌ای در نظر بگیرد که به جان کندن نیاز دارد.»

جمله بالا را از «ولادیمیر مایاکوفسکی» شاعر نوگرای روس نقل کردم تا طرح بحث کنم. افلاطون اعتقاد داشت، شاعران جایی در مدینه فاضله ندارند؛ چون ‎ بی‎کاره و راحت‎طلب هستند. تصویری که از یک شاعر بر ذهن ما و اکثر مردمان حک شده کدام است؟ فردی آسوده‎خیال که در میان گل و بلبل بر مخده تکیه داده و فرشته الهام با موهای پریشان، لب بر گوشش نهاده و شعر را بدو تلقین می‎کند؛ یا فردی آشفته میان صفحات سیاه و سفید که مدام می‎نویسد و پاره می‎کند تا جانش را در قالب کلمات به سایر انسان‎ها هدیه دهد.

اگر اهالی هنر نبودند، زمین جهنمی بود پر از زشتی و تنش. حال می‎پرسی مگر اکنون غیر این است و مگر بدتر از این می‎توان متصور بود. جایی انسان‎ها را به نام انسانیت به مسلخ می‎برند و در نقطه‎ای حیوانات حقوق شهروندی دارند. در نقطه‎ای کودکی از غم نان می‎میرد و در جایی حیوانات خانگی از پرخوری به کلینیک دامپزشکی اعزام می‎شوند، البته با آمبولانس و مراقبتِ ویژه.

آری جهان در نگاه حکیم، طنزآمیز و خنده‎دار است. چون ذات انسان از تناقض ساخته شده. فرشته‎ای اهورایی و خداوندی در کنار دیوی ابلیس‌ سیرت در جهان بزرگی به نام انسان ساکنند.

حال در این جهان، انگشت‎شمار انسان‎هایی هستند که با خون جگر می‎خواهند، جهانی بسازند زیبا. پرده‎ای بکشند روی زشتی‎ها. نه این‎که خود نخواهند نبینند، خود می‎بینند و این زشتی را پالایش می‎کنند تا دیدگان انسان‎های دیگر را نیازارد.          

جناب افلاطون حال تو این قدیسان را از اوتوپیای خود بران. باد می‎کاری تا طوفان درو کنی. انسان روبات نیست. حیوان ناطق نیست. حضرت استاد، از جای دیگری است. از زمین برنیامده که به زمین بازگردد. اصلش جای دیگری است و هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش. گویا نشنیده‎ای ناله‎های این نی را که از نیستان ببریده‌اند. این ناله‎ها در صدای شاعر خود را نشان می‎دهد. شاعر سردرد می‎کشد تا سال‎ها و قرن‎ها صدای بشریت باشد.

شاعر تنبل نیست. بی‌کاره نیست. با افیون و پیاله به دیدار شعر نمی‎رود. شاعر خون دل می‎خورد و عرق روح می‎ریزد تا اثری خلق کند که به درجه والای شعر مفتخر شود.

اگر یک شبه نشسته‎ایم و مجموعه‎ای گرد کرده‎ایم از کلمات راه را بیراه رفته‎ایم. به شعر نرسیده‎ایم که حال بخواهیم در ذهن مخاطب تکرار شویم. آن را که خبر شد خبری باز نیامد. و آن کس که خبر دارد، با بوغ رسانه‎ها کاریش نیست. از رسانه می‎گریزد. از تن‎ها می‎گریزد. حال خود را با دهل و کرنا بر بام و بوم جار بزنیم که چه؟ که شاعریم؟ که شعر گفته‎ایم؟ که باید مانند دیوان حضرت حافظ و مولوی بر طاقچه خانه‎ها جای بگیریم؟

چقدر جان کنده‎ایم برای یک سطر شعر؟ چقدر اندیشه کرده‎ایم برای یک تصویر شاعرانه؟ نوآوری زحمت دارد. پدرم زحمت می‎کشید تا از آهن گداخته چاقویی بسازد در ساعات بعد از کار آهنگری برای مادرم. تا مادر وقتی چاقو را به دست گرفت و سیب زمینی را بی‎معطلی پوست کند، پدر بادی در غبغب بیاندازد و بگوید پوستم کنده شده تا از هیچ این چاقو را ساخته‌ام و بعد رو به ما پسرها نصیحت کند: زحمت دارد از هیچ، ساختن. مرد باشید و چیزی بسازید و من بعد از سال‎ها به خود می‎گویم: مردش هستی یا نه؟

اصل را ویران کرده‎ایم و بدل هم نساخته‎ایم. درخت، این نشانه جمال خداوندی را بریده‎ایم، کاغذ ساخته‎ایم تا زیبایی بدل را رویش حک کنیم. دریغ که برخی از این کاغذها سر از زباله‌دان درآورده‌اند و بعضی در انبار می‎پوسند.

بار امانت بر آسمان نهادند، شانه خالی کرد و همه مخلوقات هم. تا نوبت به جانشین خدا رسید و این بار کلمه بود و در آغاز هیچ نبود. شاعر مسیح است. بار امانت به دوش دارد و زمین از سنگینی‌اش می‎نالد. باید به دوش کشید. باید درد کشید. تا شعری ساخته شود و جهانی نو.

شاعران بزرگ درگذشته‌اند و شاعران بزرگ‌تر هنوز متولد نشده‌اند. خدای را شاکرم که در زمانه‎ای زندگی می‎کنم که هنوز شاعران نفس می‎کشند و هنرمندان برای خلق زیبایی در تکاپویند و خدا کند روزی نیاید که زمین از این قدیسان خالی شود که آن روز مرگ بشر است و انتهای جهان.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:55 توسط علي رضا لبش |

 

گپ و گفت پر دردسر

 در جایی خواندم که فروغ  فرخزاد در مورد منوچهر آتشی گفته بود : شاعر خوبی است. شنیده ام می خواهد به تهران بیاید. بچه های تهران طبعش را خراب می کنند.

شاعر امروز به خصوص شاعر تهران نشین باید به قواعد رسانه ها آشنایی کامل داشته باشد.اما من شهرستانی زاده با وجود گذراندن واحدهای جامعه شناسی ارتباطات در دوره کارشناسی ارشد هنوز از قواعد رسانه سر در نمی آورم.

چند روز پیش در خیابان منتظر اتوبوس ایستاده بودم که خانمی با تلفن همراهم تماس گرفت . خود را خبرنگار روزنامه جام جم معرفی کرد و خواست در مورد جایزه کتاب سال شعر جوان گفتگو کند . یک توضیح عرض کنم که تا به حال تمام گفتگوهای تلفنی ام تحریف شده است و چیز خنده داری از آب درآمده اند که هر کس آن ها را ببیند فکر می کند خواسته ام خبرنگار را دست بیاندازم در حالیکه این طور نبوده و بیشتر خبرنگار مرا دست انداخته است . با این توضیح می خواستم از خانم خبرنگار عذرخواهی کنم ولی از آن جایی که به صفحه شعر روزنامه جام جم علاقه دارم و برای دوست شاعرم سینا علی محمدی مسئول آن صفحه  احترام بسیاری قائلم، قبول کردم اما با یک شرط و با یک تصور . شرط این بود که قبل از چاپ، حتما متن برای من ارسال شود و بعد از تایید من به چاپ برسد که تا به حال این قول عملی نشده است . اما تصورم این بود که قرار است با 21 شاعر راه یافته به مرحله نهایی امسال جایزه کتاب سال گفتگو شود که البته این تصور خودم بود و خانم خبرنگار چیزی در این باره نگفت.

اول پرسیدند نظرتان در مورد جایزه کتاب سال چیست؟ آیا تمام کتاب ها دیده می شوند ؟

گفتم : تا آن جایی که من اطلاع دارم همه کتاب های حایز شرایط، توسط دفتر شعر جمع آوری و خریداری می شوند و در داوری شرکت داده می شوند.

ایشان نظر مرا درباره داوران سوال کردند . گفتم : کارنامه شمس لنگرودی و عنایت سمیعی مشخص است هر چند سلیقه و زیبا شناسی من بیشتر به شمس لنگرودی نزدیک است اما آقای سجودی را پیش از این به عنوان یک زبان شناس و نشانه شناس می شناختم و حضور ایشان در میان داوران برایم جالب بود.

خبرنگار از کتاب های برگزیده پرسید که گفتم نظر، سلیقه و زیبایی شناسی داوران برگزیدگان را مشخص می کند و ترکیب داوران را هم سیاست گزاری مسئولان هر جشنواره و جایزه تعیین می کند که این طبیعی است . در هر دوره هم که ترکیب داوران تغییر یافته نتیجه چیز دیگری بوده است. گفتم که اگر من می خواستم جزو داوران باشم و انتخاب کنم کتاب های دیگری در بین 21 کتاب بود که به نظرم شایستگی بیشتری برای قرار گرفتن در جمع 7 کتاب برگزیده داشتند. من در شعر بیشتر به دنبال فلسفه و حرف شاعر هستم نه بازی های فرمی و زبانی اش. دغدغه های شاعر برای من مهم است و عمق و تازگی نگاه شاعر به هستی، نه قشنگی فانتزی آن .شعر یک کالای تزیینی نیست شعر باید به روح زخمه بزند. این نظر شخصی من است و البته واضح است که برگزیده با نظر داوران انتخاب می شود و من فقط می توانم بعدش اظهار نظر کنم و هیچ دیکته ننوشته ای بدون غلط نیست.

در آخر گفتم من انتقادی به دفتر شعر جوان ندارم، آن ها کار خود را انجام می دهند و بر اساس سیاست گزاری هایشان جشنواره را هر ساله برگزار می کنند، گلایه من از وزارت فرهنگ و ارشاد است که چرا برای ترویج کتاب خوانی و هنر شعر که هنر اول این مرز و بوم است جایزه های بیشتری در حوزه کتاب شعر جوان راه اندازی نمی کند تا تمام طیف ها و علایق را پوشش دهد. که هر چه بیشتر در این راه هزینه شود راه دوری نمی رود.

این بود متن صحبت های من با خانم خبرنگار که در روزنامه جام جم روز پنج شنبه با دخل و تصرف به چاپ رسید که دلیلش کم توجهی خانم خبرنگار و خود بنده بود که دوباره از همان سوراخ گزیده شدم . حال از رسانه می ترسم.از این شهر بزرگ و آدم هایش می ترسم . ترسم بی دلیل نیست. منوچهر آتشی هم اسب سفید وحشی اش را در همین شهر پردود گم کرد .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:51 توسط علي رضا لبش |


ما مرده بودیم

در باز شده بود

هیچکس پشت در نبود

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 17:40 توسط علي رضا لبش |

دیگر نه پلنگی در سرت می دود

نه گوزنی در سینه ات ماغ می کشد

تنها رهایت کرده اند

تا منقرض شوی


به چه می اندیشی؟

ظرف های نشسته

_تکه های تنهایی ات_

گرد و غبار روی میز

_دست های  معشوقه ای کهن_


تنها رهایت کرده اند

پشت میله های زندگی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 1:20 توسط علي رضا لبش |

امروزچهارشنبه(14 اردیبهشت) نشست نقد و بررسی «نسکافه‌های بعد از ظهر»، از ساعت 16 تا 18 در غرفه دیدار بیست وچهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران واقع در شبستان، جنب ستاد کمیته ناشران داخلی برگزار می‌شود. علاوه بر شاعر این مجموعه (یعنی خودم )، سیداحمد نادمی و مصطفی علی‌پور نیز به عنوان منتقد در این نشست حضور دارند .دوستان اگه فرصت کردید بیایید ، خوشحال میشم .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:5 توسط علي رضا لبش |

پنجره پشت کرده بود

به خیابان

دریا را روی چترت

 به خانه آوردی

موسیقی نمناکی

 از موهایت می چکید

گفتم:

بیا از خانه بیرون بزنیم

 

آنقدر زیر باران دویدیم

تا کودکی هایمان خیس شدند

در مسافرخانه ای دور

خودمان را از تن کودکی هایمان درآوردیم

روی صندلی شکسته ای

کنار تخت رهایمان کردند

و به خانه برگشتند

 

+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:22 توسط علي رضا لبش |