بر همگان واضح و مبرهن است که ما باید به دیگران احترام بگذاریم و به هر کسی که دیدیم سلام کنیم. البته باید یادمان باشد که در طول روز به یک نفر صد بار سلام نکنیم. چون من این کار را کردم و عمویمان به من گفت : گوساله . خسته شدم آنقدر جواب سلام تو را دادم. عمویم راست می گوید . هر چند کمی بی ادب است و باید به پدربزرگم بگویم ادبش کند .
ما باید به معلم مان احترام بگذاریم و او را دوست داشته باشیم . هر چند دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست و باعث اذیت معلم و خودمان می شود . چند روز پیش کیف پول آقا معلم را دست اصغر دیدم . گفتم : اصغر کیف پول آقا معلم پیش تو چه کار می کند ؟
اصغر گفت : چون من آقا معلم را بیش از حد دوست دارم ، کیفش را یادگاری برداشته ام تا هر وقت دلم برایش تنگ شد کیفش را نگاه کنم . دیروز که دیدم اصغر فلک شد ، فهمیدم دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست.
ما نباید به دیگران دروغ بگوییم و به آن ها تهمت بزنیم و پشت سرشان غیبت کنیم . بابایمان دیروز می گفت : هیچوقت مثل آقای همسایه نباش که آشغالهایش را از پنجره توی کوچه پرت می کند و با زنش صبح تا شب جر و بحث و دعوا راه می اندازد . مامانمان داد زد : آقای نصیحت گو . چرا آشغال ها را چند ساعت پیش از پنجره به بیرون شوت کردی . بیا ببین چه بلبشویی شده . پلاستیک پاره شده و آشغال ها وسط خیابان پخش شده و گربه ها هجوم آورده اند وسط خیابان . الان یک ماشین یک گربه بینوا را زیر کرد . بابایمان یواشکی کنار پنجره رفت و کوچه را دید زد و گفت :من نبودم . آقای همسایه بود.مامانمان گفت : چرا دروغ می گویی خودم دیدم که تو پرت کردی . بابایمان در حالی که عرقش را پاک می کرد یواش گفت :خانم پیش بچه بد آموزی دارد . اون روی سگ مرا بالا نیار. مامانم گفت : اگه بالا بیاد مثلاً چی کار می کنی ؟. بعد بابایمان یک کار هایی کرد و بعد مامانمان کارهای بابایمان را جواب داد .
ما خودمان آنقدر فهم و شعور داریم که بقیه ماجرا را سانسور کنیم .
ما نباید شوخی های بی جا و بی معنی با همکلاسی ها و دوستانمان کنیم . مثلاً چند روز پیش حسن ما را هل داد و ما توی جوی آب افتادیم . گفتم : حسن چرا این کار را کردی . فکر نکردی خطرناکه حسن . گفت : شوخی کردم .من هم تمام کتاب ها و دفترهایش را پاره کردم و با سنگ سرش را شکستم و بعد به خانه شان زنگ زدم و گفتم : حسن تصادف کرده و الان وسط خیابان افتاده است . مادر حسن غش کرد و پدرش یک سکته ناقص زد . من در حالی که غش غش می خندیدم گفتم : شوخی کردم . با مزه بود ؟ ولی مثل اینکه شوخی ام زیاد با مزه نبود .
من از این انشا نتیجه می گیرم که انشا من بهترین انشا دنیاست و معلممان باید به من بیست بدهد . البته این فقط یکی از هنر های من است و من هنر های دیگری هم دارم به قول خواهرمان از هر انگشتم یک هنر می زند بیرون . که اگر تعریف از خود نباشد در انشاهای بعدی در مورد این هنرها صحبت می کنم .
در پایان از حسن و اصغر و خانواده عزیزم که من را در نوشتن این انشا یاری کرده اند تشکر می کنم .
خدایا کاری کن خط قرمز هایمان مانند چراغ راهنمایی گاهی سبز شوند
خدایا کمکمان کن تا مانند گل آقا دو کلمه حرف حساب بزنیم
خدایا افزودن به جمع دوستانه منوچهر احترامی ، کیومرث صابری ، پرویز شاپور ، عمران صلاحی و حسین گلستانی را تا اطلاع ثانوی تعطیل کن.
خدایا به ناصر فیض کمک کن تا دهنش را و پیراهنش را عوض کند .
خدایا ابراهیم نبوی تشنه هدایت است ، او را به وطن برگردان تا از آب خنک وطن سیراب شود.
خدایا طنز علومی را از بند شاهنشاه ، بن لادن و صدام حسین رهایی بخش
خدایا نانوایی ها را متقاعد کن که دیگر جوش شیرین نزنند ، بیچاره مهدی فرج اللهی
خدایا از وزن فاضل ترکمن کم کن و بر سنش بیافزا
خدایا قند خون ابوالفضل زرویی بالاست . از قند خونش بکاه و بر قند سخنش بیافزا
خدایا جلال سمیعی بزرگ است ، بزرگ ترش کن.
خدایا عبد الله مقدمی در عصر قاجار گیر کرده ، او را در تونل زمان هدایت کن
خدایا از ستون آگهی روزنامه ها بکاه و بر ستون طنز روزنامه ها را بیافزا.
خدایا همه چیز همینطور خوب است ،سوژه هایمان را از ما نگیر .
شب عيد ، يه ماهي قرمز رو انداختن توي تنگ آب. گفت : حالا هم خونه دارم، هم كار . رفت ازدواج كرد . بعد از عيد ولش كردن تو رودخونه ، مشكل مسكن و بيكاري پيدا كرد . زنش مهريه ش رو گذاشت اجرا . پولكاشو فروخت.
سلام آقای ادیسون
چند وقتی است که قدر و منزلت شما بیشتر برای من و خانواده ام روشن شده است و مادر پیرم همیشه شما را دعا می کند و می گوید خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزد .
چند وقت پیش به خاطر اینکه شنیده بودم ، زن چراغ خانه است ، می خواستم ازدواج کنم. با چند نفر مشورت کردم . اول به یک لوستر فروشی بزرگ رفتم . گفتم : آقا چراغ خوب دارید ؟
گفت : پسرم داریم . چند تا می خوای ؟
گفتم : یک چراغ تکی می خواهم که تا آخر عمر خانه ام را روشن کند .
گفت : ما چراغ تک نمی فروشیم . اصلاً چه معنی دارد آدم یک چراغ داشته باشد . شما باید مثل خود من چلچراغ بخرید .
گفتم : اما من پولم به یک چراغ هم نمی رسد . تازه مگر ندیده اید که این بابا برقی بی نوا با آن موهای سپیدش چقدر توی تلویزیون همه را به خاموش کردن لامپ اضافی نصیحت و ارشاد می کند !
گفت : خوب اگر این طور است برو سراغ لامپ فروشی . در ضمن بابا برقی هم احترامش واجب ولی اگر یک لامپ داشتی و آن یکی هم سوخت ، چه خاکی به سرت بکنی ؟تازه ما می توانیم . دارندگی و برازندگی.
گفتم : خداحافظ.
رفتم به یک مغازه لامپ فروشی .
گفتم : چراغ خوب دارید ؟
گفت : چه نوع می خواهی ؟ کم مصرف ، پر مصرف ، کوچک ، بزرگ ، مهتابی ، آفتابی ؟
گفتم : کم مصرف باشد بهتر است . از قدیم هم روی یار را به مهتاب تشبیه کرده اند پس مهتابی هم باشد . در ضمن به اندازه وسع من باشد .
مغازه دار گفت : حتی خود ادیسون هم در اختراع یک همچین لامپی بوده است . شما باید چراغ پیه سوز یا گرد سوز بخری با این پول کم .
گفتم : ما خودمان یکی از این چراغ های قدیمی توی خانه داریم که خیلی هم دوستش داریم .
گفت : خدا برایت حفظش کند . خوب برو تا آخر عمر ور دل همان چراغ قدیمی ات بنشین.
چند روز پیش نا امید و افسرده توی خانه نشسته بودم که دیدم دارند در می زنند .
رفتم دم در . لامپ مهتابی کوچک همسایه بود که برایمان آش نذری آورده بود. خوشم آمد و مبا مادرم رفتیم و به همسایه گفتیم : ما خواهان لامپ مهتابی کوچک شما هستیم اگر کم مصرف هم باشد . همسایه گفت : ما در خانه لامپ فراوان داریم و اتفاقاً این یکی کم مصرف ترین آن هاست . ما هم چراغ را به خانه آوردیم و حالا هم خانه ما از وجود همین چراغ روشن است .
البته این داستان ربطی به تشکر مادرم از شما ندارد . چون این روزها زیاد برق می رود ، هر وقت برق می رود ، مادرم می گوید : خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزد .



با ياد قيصر امين پور
كلاس مي رود
تو مي روي
تمام ترم مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار نمره اي
براي پاس كردن سه واحدم
به نرده هاي ترم رفته تكيه داده ام
با احترام به فروغ فرخزاد
حالم گرفته است
حالم گرفته است
به خوابگاه مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
كسي مرا به استاد راهنما معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني فارغ التحصيلي دعوت نخواهد كرد
به هم اتاقي ام جواد گفتم : ديگر تمام شد
هميشه پيش از آنكه فكر كني مشروط مي شوي
بايد به جاي كارنامه تسليتي بفرستيم
ايمان بياوريم به آغاز ترم بعد
ايمان بياوريم به سال تحصيلي جديد
به جزوه هاي واژگون شده بيكار
من مثل دانشجوي عاشقي كه جزوه ي همكلاسي اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي به فكر دانشجويان توي پارك نيست
كسي نمي خواهد باور كند دانشجو دارد مي ميرد
كه قلب دانشجو در زير عشق ورم كرده است
كه ذهن دانشجو دارد آرام آرام
از علم و دانش تهي مي شود
و دانشجو انگار
چيزي مجرد است كه در انزواي كلاس
پوسيده ست
جواد مي گويد :
از من گذشته است
من بار خود را بردم
و كار خود را كردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
يا تخته نرد مي بازد يا پاسور
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
كسي كه مثل استاد راهنما نيست
مثل مدير گروه نيست
مثل معاون دانشجويي نيست
مثل رئيس دانشگاه نيست
نمره را قسمت مي كند
خوابگاه را قسمت مي كند
جزوه را قسمت مي كند
انتخاب واحد را قسمت مي كند
سلف را قسمت مي كند
دانشگاه ملي را قسمت مي كند
من خواب ديده ام
دانشگاه را به خاطر بسپار
دانشجو رفتني است
پدرم هميشه دوست داشت مهندس بشم . مادرم مي گفت : پسر من بايد پزشك بشه . از آن جا كه من هميشه احترام به پدر و مادر رو واجب مي دونم ، رشته مهندسي گياه پزشكي قبول شدم كه هم مهندس بشم هم پزشك .
پدرم گفت : كاش همون پزشك مي شدي . مادرم گفت : مهندس خالي مي شدي بهتر نبود ؟
روز اول كه وارد دانشگاه شدم ، ديدم يه صف تشکیل شده، كه نه سر داره ، نه ته .
گفتم : اين صفه چيه ؟
يكي گفت : ورودي هستي ؟
گفتم : آره . از كجا فهميدي ؟
گفت : معلومه . اين صف تكثير جزوه اس.
گفتم : هنوز كه سال تحصيلي شروع نشده .
همون يكي گفت : نمي دوني اين صف آخر ترم چه بلبشويي مي شه . سال پيش دو نفر از دانشجو ها از اين صف كارشون به اورژانس رسيد . چهار نفرم رفتند كلانتري ، از همين حالا صف بگير تا آخر ترم بلايي سرت نياد .
رفتم تو صف بیايستم كه يكي ديگه گفت : صف هاي مهم تر هم هست . بيا بريم تا با اون صفا آشنات كنم .
رفتيم اداره آموزش . چهار تا صف بود . گفت : اين صف انتخاب واحده ، اون يكي صف تاييد انتخاب واحده ، سومي صف حذف و اضافه است . چهارمي هم صف تاييد حذف و اضافه است . توي صف اول ، واحد انتخاب مي كني . توي دومي تاييد مي شه . بعد مي فهمي كه ساعت هيچكدوم از واحد ها به هم ديگه نمي خوره . مي ري همه رو حذف مي كني و يه سري واحد جديد اضافه مي كني و اين پروسه دو سه هفته طول مي كشه تا بالاخره به تاييد برسه و تازه اونوقت مي فهمي كه درسي كه انتخاب كردي استاد نداره .
گفتم : توي همين صف بايد بايستم ؟
گفت : بيا بريم يه صف مهمه ديگه .
رفتيم توي يه اتاق با صف هاي متقاطع و متوازي فراوان . گفت : اينجا امور فرهنگيه . اون صف كانون موسيقيه كه با كانون ادبي تقاطع داره . اون يكي كه موازي اين صفه ، كانون فيلم و عكسه كه البته با كانون هنر هاي تجسمي تقاطع داره، كه همه اين ها با كانون قرآن تقاطع دارن كه متوازي كانون هلال احمره . از همه اين ها مهم تر كانون گردشگريه ، كه صفش توي اين صف ها ادغام شده . امسال هم قول دادن كانون ترك اعتياد راه اندازي كنن كه صفش از دل اين صف ها استخراج مي شه . كانون تئاتر هم از يكي از اين صف ها انشعاب پيدا كرده ، كانون گفتگوي تمدن ها هم هست كه داره توي همين صف ها انحلال پيدا مي كنه .
گفتم : عجب !
گفت : تازه كانون ازدواج دانشجويي هم هست كه حاصل جمع اين كانون ها به صف اون كانون مي پيونده .
گفتم : پيوندشون مبارك .
گفت : حالا كم كم به ظهر نزديك مي شيم ، بريم تا يكي از مهم ترين صف هاي زندگي رو نشونت بدم .
رفتيم به سلف سرويس . جلوي سلف چند صف تشكيل شده بود . گفت : صف اول ، صف ژتون غذاست . صف دوم صف بن دانشجوييه . صف سوم ، صف كارت هوشمند غذاست ، كه معرف دانشگاه و دولت الكترونيكيه . صف چهارم ، صف خود غذاست ، كه البته اون هم به شعباتي تقسيم مي شه . بچه هاي سال دومي ، ورودي ها رو تو صف خودشون راه نمي دن . بچه هاي سال سومي ، سال دومي ها رو . بچه هاي فارغ التحصيل هيچكدوم رو . بچه هاي فوق ليسانس از پنجره روبرويي غذا مي گيرند ، بچه هاي دكترا از در پشتي ، گربه هاي سلف هم از ديوار .
گفتم : پس صف ما كجاست ؟
گفت : شما بايد از دريچه كولر وارد بشيد .
صف مهم بعدي صف خوابگاه بود .
توي صف خوابگاه همان يكي ديگر گفت : اينجا خوابگاهه . اتاق هاي يه تخته تا پنج تخته ش ، مال اولياست ، يعني كسايي كه ولي شون اينجا جزو روساست . اتاق هاي پنج تا ده تخته مال اوصياست ، يعني كسايي كه سفارش شدند . اتاق هاي ده تا پانزده تخته مال بنده هاي مخلس خداست ، يعني كسايي كه پدرشون تو كار اختلاسه . اتاق هاي بالاتر از پانزده تخته كه پاي هم اتاقي ت توي دماغ و دهنه تويه مال ما بنده هاي مفلس خداست .
گفتم : عجب صف تو صفيه اين دانشگاه !
گفت : تازه ، صف هاي ديگه اي هم هست كه كم كم خودت باهاشون آشنا مي شي ، مثل صف بوفه ، صف جزوه دادن ، صف عاشقي ، صف فارغ التحصيلي و ...
يكي از پشت سر گفت : آقا برو توي صف .
يكي ديگر گفت : نزن توي صف .
چند نفر داد زدن : هل ندين . صاف شديم توي صف .
مسئول خوابگاه از توي اتاقش گفت : ساعت اداري تموم شد .
يكي از ته صف داد زد : ساعت اداري تموم شد ، چرا صفو به هم مي زنيد ؟!